半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

Ciao!

یه شب معمولی بود، مثل تموم شب‌های دیگه. بوی خاک خیس‌خورده‌ی بعد از بارون، آرامش رو بهم هدیه داده بود. دزدکی، بدون اینکه بذارم مامان چیزی بفهمه، روی لبه شیروانی نشسته بودم و ذره‌ای به خیس شدن لباسم اهمیت نمی‌دادم. بالاخره آسمون یکم صاف‌تر شده بود و می‌تونستم ستاره‌هارو واضح تر ببینم. عاشق شکل کشیدن با ستاره‌ها بودم. گاهی با مامان، یکی از ستاره‌ها رو انتخاب می‌کردیم و ساعت‌ها درموردش صحبت می‌کردیم. به هرحال، فقط مامان کنارم بود، نه؟

امشب نمی‌خواستم مامان رو اذیت کنم. می‌دونستم خسته‌ست. پاورچین پاورچین قدم برداشته بودم که مبدا بیدار شه. 

دلم می‌خواست ستاره‌ها رنگ داشته باشن. مامان می‌گفت ستاره‌ها رنگی‌رنگی‌ان ولی چون خیلی ازمون دورن نمی‌تونیم ببینیم. ولی بازم جالبه‌، با وجود اینکه همشون بی‌رنگن ولی می درخشن. احساس می‌کنم اینطور بودن جالب به نظر میاد. ولی بی‌رنگ بودن به معنای بی‌هویت بودن نیست؟ نمی‌دونم. یادم باشه اینم از مامان بپرسم. 

داشتم چی می‌گفتم؟ آها. بعد از اینکه داشتم زیرلب با خودم جای ستاره‌ها حرف می‌زدم، احساس کردم شیروانی داره تکون می‌خوره. برای یه لحظه ترسیدم ولی تا رومو چرخوندم با هیکل مامان مواجه شدم. خیلی ناراحت شدم از اینکه بیدار شده بود. بهش گفتم چرا؟ گفت که من رو کنارش احساس نکرده بود و برای همین بیدار شد. حس مادرانه خیلی قویه. یعنی وقتی منم مامان شم اینطوری می‌شم؟

کنارم نشست و دستامو گرفت. نگران بود که چرا با لباس نازک اومدم بیرون. نباید سرما می‌خوردم. منم فقط تو بغلش لم دادم تا وقتی که یه ستاره‌‌ی کم‌نور چشممو گرفت. با دستم بهش اشاره کردم که چرا بین همشون اینقدر ضعیف چشمک می‌زنه؟ مریض شده؟ 

مامان خندید. صورتم رو با مهربونی قاب گرفت و گفت: «اون ستاره با بقیه‌شون متفاوته. کم‌نوره ولی موندگاره. با همه‌ی این‌ها هنوز داره چشمک می‌زنه. به نظرت قوی نیست؟» دیدم حق با مامانه. بیشتر نگاه اون نور کوچیک‌ کردم. انگار داشت صدام می‌زد. مامان موهام رو نوازش کرد. دو دستش رو از پشت طرفین شونه‌هام گذاشت. سرش رو پایین‌تر، نزدیک من آورد و با صدای دلنشینی گفت: «تو همون ستاره‌ای فلورای من. شاید کم‌نور باشی، اما یکی از کامل‌ترین ستاره‌های دنیایی. توی دل تاریکی و ضعف هنوز نور می‌دی. مثل یک معجزه کوچیک.»

این حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره. پس ازت می‌خوام برام نگهش داری میشل.

 

-میشل؛ دفترچه‌ی خاطرات فلورای ۱۴ ساله. 

  • 10 Bahman 04 ، 01:26
  • Luna ‌‌‌

بابا لنگ دراز عزیزم؛

چندی‌ست زندگی‌ام جوری یکنواخت پیش می‌رود که حتی از نوشتن نامه برایت خجالت‌زده هستم. دوست دارم بنویسم و بگویم، اما چیزی به ذهنم نمی‌آید. شاید اینگونه بی‌هدف نوشتن، ناخواسته کلماتم را به زبان بیاورد‌. در این مدت رفتارهایم کمی تغییر کرده‌؛ نمی‌دانم از ناراحتی‌ست یا بی‌حسی. بیش از حد شوخی می‌کنم و اصلا شبیه خود همیشگی‌ام نیستم. دیروز یکی از دوستانم باهام تماس گرفت، و این سری کسی که شوخی می‌کرد و پرانرژی بود من بودم. حتی او هم تعجب کرده بود که آیا این واقعا من هستم؟ خودمم نمی‌دانم. در آن لحظه نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد تا وقتی مثل الآن شب فرا رسد. هنوز هم بی‌حسی درونم وجود دارد تنها مغزم است که اتفاقات روزم را برایم مرور می‌کند و تعجب می‌کنم که چرا چنین رفتاری کرده‌ام. تمام رفتارهایم عجیب شده‌ است. شاید هم تنها نیستم. شاید همه‌ی افراد مانند من شده‌اند. به هرحال دلیلش بسیار واضح است... شاید بدنم فکر می‌کند این راه امن‌تری برای تخلیه این وضعیت است.

  • 06 Bahman 04 ، 00:26
  • Luna ‌‌‌

شاید درد، تنها چیزی است که همیشه با ما می‌ماند و هرگز فرار نمی‌کند.

  • 04 Bahman 04 ، 12:41
  • Luna ‌‌‌

null

این هفته یکی از سخت‌ترین هفته‌های عمرم رو از نظر روحی گذروندم. احساس تنهایی و افسردگی شدیدی داشتم. راستش شاید واقعا باید از اول پیش‌قدم شدن دست بکشم. من دیگه تلاشی نمی‌کنم، از بس من انجامش دادم تمام بار روی دوش من افتاده. حقیقتا هم هرکسی باشه برام مهم نیست اگه بذاره و بره. به هرحال یک ارتباط دوطرفه‌ست، اینطور نیست؟

بی‌حوصله و خسته‌ام. نه دوست دارم بنویسم، نه بخوابم، نه کتاب بخونم و هیچ کاری دیگه‌ای. حتی حال صحبت کردن هم ندارم. از وقت‌هایی که اینطوری می‌شم متنفرم. چون این نسخه‌ی من فقط در حال خیلی بد میاد بالا. حتی آهنگ گوش دادن هم بهم حس خوب نمی‌ده. قبلا وقتی اینطور می‌شدم می‌رفتم سراغ گنشین و وقتی غرق بازی می‌شدم حالم خیلی بهتر می‌شد‌، چون افکارم و این حس‌ها یادم می‌رفت. ولی الان نت‌ها درست نمی‌شن که من این‌کارو کنم. کاش تا فردا وضعیت درست بشه.

بین تموم آهنگ‌هام جدیدا  loser lover و lovesong تی‌ا‌کس‌تی رو خیلی خیلی گوش می‌دم. جفتشون من رو یاد یکی از شخصیت‌های داستانم می‌ندازن. البته نمی‌تونم انکار کنم که این آهنگ‌ها جریان خون رو توی رگ‌هام بیشتر می‌کنند.

اوه. من تا اینجاشو ذخیره کرده بودم و ادامه‌ی چیزهایی که نوشته بودم پرید. یادم نمیاد چی‌ نوشته بودم. من هرچقدر هم توی داشتن حافظه مثل یک روانی عمل کنم، وقتی بحث خودم می‌شه همه‌چیز رو فراموش می‌کنم. اینکه چی دوست دارم، چی دوست ندارم، ویژگی‌های مثبت من چیه یا هرچیزی... عملا همه‌چیز رو درباره خودم فراموش می‌کنم و احتمالا اگه آیینه وجود نداشت چهره‌ی خودمم فراموش می‌کردم. 

دلم می‌خواد بیشتر و بیشتر بنویسم. ولی نمی‌دونم باید چی بگم. ذهنم خالی‌تر از همیشه‌ست. امیدوارم حالم هفته‌ی‌ بعد بهتر بشه، چون واقعا دیگه انرژی دوباره خوب کردن حالم رو ندارم.

  • Luna ‌‌‌

بابا لنگ دراز عزیزم؛

فکرش را نمی‌کردم به این زودی بخواهم برایت بنویسم. در این روز‌ها، احساس تنهایی زیادی می‌کنم. خیلی مغزم خالی‌ست. زیاد هوش و حواس ندارم و آشفته‌ام. دوست دارم سال‌ها بخوابم و بخوابم و بخوابم... شاید این خستگی این‌گونه از بدنم خارج شود. ازم می‌خواهی برایت بگویم، اما نمی‌دانم از چه بگویم. وجودم خیلی پوچ است. هیچ‌چیزی ندارد که درباره‌ش صحبت کرد. من همیشه در زندگی‌ام شنونده بودم تا گوینده. نمی‌دانم الان که نقش گوینده به من داده شده‌ است، چگونه رفتار کنم. برایم زیادی غریبه‌ست. خیلی جالب است که گاهی نیاز نیست خیلی شفاف صحبت کنم، یا حرف‌هایم عجیب و بچگانه به نظر آید، چون درک می‌کنی چه می‌گویم. می‌دانی، به من گفته بودی که در آینده می‌توانم به علایق خودم برسم. ولی... خیلی سخت است که فکر کنم آیا من ۷ سال دیگر هنوز زنده‌ام؟ وقتی به من می‌گفتند که این موقع درگیر کنکور و دانشگاه می‌شوی، گمان می‌کردم در این روز ها زنده نمی‌مانم. حداقل می‌شود افکار قبلی‌ام را به این ربط داد که بچه بودم و بی‌درک. ولی حالا که بزرگ شده‌ام چه؟ چرا هنوز این‌گونه به دنیا نگاه می‌کنم؟ این‌که به هرچیزی فکر می‌کنم باعث اضطرابم می‌شود آزاردهنده‌ست. همین الان که درباره آینده نوشتم، یک لحظه تپش شدید قلبم را حس کردم. نه مسکن آرامم می‌کند و نه خواب. نمی‌دانم باید چه کار کنم بابا لنگ دراز. حتی نمی‌توانم بگویم تو بگو چه کار کنم چون تمامش به خودم برمی‌گردد. شاید باید بروم. نمی‌دانم شایدم باید تحمل کنم. چاره‌ای ندارم. قبول کردنش خیلی برایم سخت است. می‌دانم راهی نیست، می‌دانم باید تمامش کنم، اما مغزم لجبازی می‌کند وقتی که نباید. کنترلش آزاردهنده‌ست. نمی‌توانم بیخیال شوم بگویم درست می‌شود، چون دیگر زمانی برایم باقی نمانده است. من خیلی می‌ترسم. می‌دانم خیلی ترسو ام. همزمان در کنارش زیادی شجاع و بلندپروازم و فکر می‌کنم این یک ترکیب سمی را تشکیل می‌دهد. کاش این سری زمان طلایی ام را از دست ندهم. من می‌ترسم که این مقاومت نکردن‌ها و ضعیف بودنم مرا زمین بیندازد. احمقانه‌ست اگر بگویم یک دلگرمی نیاز دارم؟ 

قرار بود از چیزهای بهتر بگویم اما همه‌چیز بدتر شد. مریض شده‌ام و تمام بدنم درد می‌کند. تا خوب شوم نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد. فقط امیدوارم سریع‌تر تمام شود.

 

-دوستدارت؛ جودی.

  • 02 Bahman 04 ، 00:45
  • Luna ‌‌‌

از چی باید بگم؟ از دنیای خیالی بچگی؟ نمی‌دونم. شاید وقتی اسم «دنیای بچگی‌ها» میاد، هممون به یک دنیای فانتزی با اسب‌ تک‌شاخ و چوب‌دستی جادویی فکر می‌کنیم. ولی به نظرم دنیای خیالیمون، گاهی می‌تونه ساده‌تر از این حرف‌ها باشه.

مثلا بشینی و با خواهرت ساعت‌ها درمورد خونه‌ی رویاییتون صحبت کنید؛ تو همیشه آبی بودی و اون صورتی. از اولشم وسواس به خرج می‌دادی و می‌گفتی باید دقیق به دو نیمه‌ی مساوی تقسیم شه. اما هنوزم مثل الان، از تنهایی متنفری، چون هیچ‌وقت اتاق رویاییت رو از خواهرت حتی تو تصورت جدا نکردی. دوست داشتی دنیای خیالیت فقط یک بهار دوباره باشه. این یخبندون زودتر آب بشه. آره خب، می‌دونم از آفتاب متنفری، ولی برای یک آفتاب دوباره داری لحظه شماری می‌کنی. اما این ابر بزرگ و تاریک، هر لحظه پررنگ‌تر می‌شه و سایه بدتری روت می‌ندازه. تو همیشه عاشق بهار و شکوفه‌های گیلاس بودی، اما هیچ‌وقت اون‌هارو ندیدی. اگه بهت بگم بهار چطوریه می‌تونی برام نقاشیش کنی؟ احتمالا بهم می‌گی‌ این‌قدر سرما دیدی که تصور سرسبزی برات بی‌معناست. هرکسی هم که می‌گه می‌تونی بهار رو توی همین یخبندون پیدا کنی دروغ می‌گه. تو نمی‌تونی چیزی که وجود نداشته رو پیدا کنی. نمی‌تونی دلتنگ چیزی بشی که هیچ‌وقت نداشتی... چون نمی‌تونی درک کنی از دست دادنش چه معنایی داره.

null

روز ششم: از همه‌چیزهایی بنویس که اتفاق نیوفتادن.

  • 01 Bahman 04 ، 17:45
  • Luna ‌‌‌

بابا لنگ دراز عزیزم؛

امشب برای اولین بار تصمیم گرفتم برایت اینجا بنویسم. شاید گفتن حرف‌هایم در این صفحه‌ی سفید، آسان‌تر از مکالمه مستقیم باشد. به هرحال، اینجا نگران آزار کسی نیستم. راستش هرگاه می‌خواهم خودم را به بقیه توضیح دهم، کلماتم بند می‌آید. در یک لحظه با خود می‌گویم که قرار است کدام مهتاب را بگویم؟ آن مهتاب پر انرژی و سرحال؟ یا همان مهتاب که در پیله‌اش جمع شده است؟ نمی‌دانم. شاید هم جفتش باهم مهتاب را شکل دهد ولی الان مغزم نمی‌تواند این موضوع را درک کند. بهم می‌گویی که بزرگتر می‌شوم و همه‌ی این‌ها درست می‌شود. حرفت را قبول دارم اما مطمئن نیستم زندگی آسان‌تر شود. با این وضعیت تصور یک اینده مانند رویاهای بچگی‌‌ست که هیچ‌گاه به آن نرسیده‌ایم. می‌دانم که گفتی آینده هنوز نرسیده است و حال حاضرم مهم‌تر است، اما فکر می‌کنم مغزم نمی‌تواند این موضوع را باور کند. انگار که با این کار سعی دارد از من محافظت کند. که اینطور نیست... من از همین کارهایش آسیب دیده‌ام ولی گویا کنترلش از اختیارم خارج شده‌ است. می‌دانم مسخره به نظر می‌ٱید. اما چه می‌شود کرد...

اگر بخواهم از روزم برایت بگویم، حرفی برای گفتن نیست. امروز خیلی آدم به درد نخوری بودم. تلاش کردم درس بخوانم، اما سرگیجه و حالت تهوعی که داشتم مرا زمین انداخته بود. حتی وقتی چشمانم را می‌بستم دنیا دور سرم می‌چرخید. مادرم می‌گوید دوباره دارم رنگ پریده می‌شوم. خودم هم نمی‌دانم چرا... وعده‌هایم را کامل می‌خورم اما انگار همه‌چیز دارد به حالت قبل برمی‌گردد. من می‌ترسم. نمی‌خواهم دوباره همان مهتاب ضعیف و مردنی باشم. دلم می‌خواهد عصبانی شوم و گریه کنم. خیلی خشم درون خودم دارم و نمی‌دانم باهایش چه کنم. می‌دانم تمام وجودم را می‌سوزاند ولی چاره‌ای جز سرکوبش ندارم. 

امیدوارم روزهای بعد، حرف‌های بهتری برایت داشته باشم. تا وقتی که نامه‌هایم را بخوانی برایت می‌نویسم... شاید هم اگر نخوانی و هیچکس جز تو به یادم نیاید، بازم برایت می‌نویسم.

 

-دوستدارت؛ جودی.

  • 01 Bahman 04 ، 00:46
  • Luna ‌‌‌

قرار بود بگیرم بخوابم، ولی نمی‌دونم چرا دست به دامن این صفحه‌‌ی سفید شدم. این مدت، دوستی‌های جدید و بهتری ساختم. شاید هنوزم کمی احساس تنهایی می‌کنم، ولی متوجه شدم هنوز آدم‌هایی هستن که واقعا من رو دوست دارن. چیزی که ناراحتم می‌کنه اینه که چرا آدم‌هایی که من از صمیم قلبم بهشون عشق می‌دم هیچ‌وقت مثل آدم‌هایی که یک ارتباط معمولی باهاشون دارم باهام رفتار نمی‌کنند. نمی‌دونم، شاید هم من گاهی زیاد حساسیت به خرج می‌دم. فکر کنم این حجم از احساسات و خشم نهفته وجودم، به این شکل بروز پیدا می‌کنند. من خیلی بهتر شدم، ولی این ‌هنوز خوب نشده. یک دوست جدید پیدا کردم. باهام خیلی فاصله سنی داره، ولی ارتباط گرفتن باهاش برام آسونه. بهم دلگرمی می‌ده و احساس می‌کنم واقعا از ته قلبش من رو راهنمایی می‌کنه. اگه این پست رو می‌بینی، از همین‌جا ازت تشکر می‌کنم معلم مهربون.

سردردهام دارن بدتر و بدتر می‌شن و وضعیت خوابم داغون و داغون‌تر. همه‌چیز داره بهم فشار میاره ولی نمی‌تونم بروزشون بدم. کنکور و درس‌ها دارن اذیتم می‌کنن. درس‌ها سخت نیست، حجمشون اذیتم می‌کنه. هرچه به بهار نزدیک‌تر می‌شیم، نگرانیم بیشتر می‌شه. من واقعا و از تمام وجودم خستم. از این مسئولیت و انتظارها خستم. از این خستم که تلاش‌هامم کافی نیست. نمی‌دونم با این جثه مردنی چطور باید سریع‌تر بدوئم؟ آخه مگه میشه آدم با دست‌های خالی از کوه‌ بالا بره؟ آره نمی‌شه. ولی شاید دو درصد... شایدم یک درصد. البته... یه نفر بهم گفت امیده که برامون راه درست می‌کنه. من ناامید نیستم... فقط ناامیدی داره آروم بین رگ‌هام مثل سرطان جریان پیدا می‌کنه. نمی‌دونم چقدر احتمال داره بتونم در برابر این طوفان بدون سپر مقابله کنم. آره خب... خیلیا میگن نباید هم همش به این چیزا فکر کرد. شاید گاهی اون نور درونی... اون اراده درونی... بتونه نجاتت بده. اما این کجا تضمین شده‌ست؟...

فقط آرزو می‌کنم سال دیگه در همین روز... تمام این‌ها برام یک خاطره محسوب شده باشن و توی مرحله جدیدی از زندگیم باشم... نه دوباره این روند تکراری... 

چون فکر نمی‌کنم بتونم بعدش طاقت بیارم.

  • 30 Dey 04 ، 01:11
  • Luna ‌‌‌

چرک‌نویس‌ های نامفهوم، دفترچه و مداد اتود همیشگی، موسیقی‌های تکراری.

روز پنجم: سه شیٔ از امروزت که اگه کسی ببینه، می‌تونه روزت رو حدس بزنه.

  • 29 Dey 04 ، 18:53
  • Luna ‌‌‌

ضربان قلبم کند‌تر شده و نفس‌هایم به سختی بالا می‌آید. دم. بازدم. درست است هیچ‌چیزی را نمی‌بینم، اما باید خونسردی خود را حفظ می‌کردم. یک لحظه صبر کن! من کجا هستم؟! کف‌ دست‌هایم را به زمین کشیدم. دنبال عینکم بودم. انگار شک داشتم که این تاریکی با وجود عینکم ممکن است روشن‌تر شود. خنده‌دار است نه؟ فکر می‌کنم ترس این بلا را به سرم آورده. به سختی بلند شدم و در این تاریکی مطلق، کورمال‌کورمال حرکت می‌کردم. دیوارها یخ زده بود. مطمئنم اینجا تنها نیستم. نکند جادوگرهای بدجنس مرا به عنوان طعمه خود گرفته‌اند؟ یا شاید هیولایی در تاریکی قرار است به من حمله کند؟ آخ، پاهایم می‌سوزد. کف‌ پاهایم جوری درد دارد که انگار دارم بر روی خرده‌ شیشه‌هایی تیز قدم می‌گذارم‌. هر لحظه نفس کشیدن سخت‌تر می‌شود. نکند این لحظه فقط یک خواب باشد؟ مایع گرمی را حس می‌کنم که از زانوهایم جاری می‌شود. نه. مگر می‌شود خواب اینقدر واقعی باشد؟ کم‌کم دارم می‌ترسم. چند لحظه‌ای می‌ایستم. خون است. نمی‌توانم آن را ببینم ولی بوی خون می‌دهد. سوزش کف‌ پاهایم بیشتر می‌شود. باید به مسیر ادامه دهم... شاید راه چاره‌ای باشد. در یک لحظه صدای افتادن شئ نامشخصی به گوشم می‌رسد. خدای من. اگر اینجا تنها نباشم... نه، بهتر است مثبت فکر کنم. شاید قرار نیست به من آسیبی برساند. دوباره صدایی آمد. این‌بار ترسناک‌تر بود. مطمئنم صدای خرد شدن شیشه بود. تا فضا کمی روشن‌تر شد، تازه متوجه شدم که بر روی چه چیزی راه می‌رفتم. جای تعجب هم نداشت که این خرده شیشه‌ها واقعا پاهایم را زخمی کرده بودند. لرزش دست‌هایم شدید تر شد. شاید واقعا خواب است و من زیادی بزرگش کردم. نیشگون محکمی از خود گرفتم و با سوزش درد، هر لحظه واقعیت در صورتم کوبیده می‌شد. در همان لحظه که به قدم‌هایم ادامه می‌دادم، دست‌هایم به جای دیوار، سرمای شیشه‌ای را حس کرد. یک آیینه. پس باید این خرده شیشه‌ها برای آیینه‌های دیگری باشد. پس چرا این آیینه هنوز نشکسته است؟ برای چند لحظه مقابلش ایستادم. چرا در این آیینه اتاق خودم را می‌بینم؟ آن دختری که بر زمین افتاده است منم؟ پس من در اینجا چه کار می‌کنم؟ 

حضور کسی را پشت سرم احساس می‌کردم... لابد در دنیای آیینه‌ها گیر افتادم. غیرمنطقی‌ست. دقیق تر به رو به رویم نگاه کردم. انعکاس آدمی به غیر از من در آن افتاده بود. نمی‌توانستم باور کنم... الان چه سرنوشتی در انتظار من بود؟

روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا‌»‌ام.

  • 28 Dey 04 ، 22:48
  • Luna ‌‌‌
半月

هیچ‌وقت نترس
اگه ترسیدی، نلرز
اگه لرزیدی، نیوفت
اگه افتادی، نمیر
اگه مردی، دوباره واسا و بجنگ
به تموم حرفا بخند
همه می‌دن بوی گند
he and his friends-
-✧-‌
گر آتش دل نهفته داری، سوزد جانت، به جانت سوگند.
-✧-
یک دفتر نیمه‌تمام، انگشت‌هایی با رد جوهر مشکی و چندتا ستاره‌ی کاغذی.
تمام وجودش توی همین خلاصه می‌شد. شاید حتی اگه بین یک جمعیت بزرگ می‌رفت، باز هم قابل شناسایی بود.
-✧-
یک اسب سفید بدون شاهزاده، به سوی بیکران و فراتر از آن~
-✧-

نویسندگان