بابا لنگ دراز عزیزم؛

هر زمان احساس خفه شدن کردم، به فکر نوشتن برایت شدم. گویی که این برگه‌‌ی سفید، پناه کوچکی برایم شده است. متوجه شدم که از واضح گفتن افکارم و ناراحتی‌هایم یا هرچیزی وحشت دارم. قبلا اصلا نمی‌گفتم، اما حالا پیشرفت کرده‌ام و حداقل آن‌ها را بیان می‌کنم؛ حتی اگر ناواضح و گیج‌کننده باشند. راستش، دلم کسی را در زندگی می‌خواهد که همین حرف‌های بی‌معنایم را بفهمد. توقع زیادی‌ست، نه؟ دلم می‌خواهد ببینم یک نفر می‌تواند برای من در این حد تلاش کند؟ یا به من اجازه و زمان دهد تا آرام‌آرام زنجیرهای دور خودم را باز کنم. نیاز دارم نفس بکشم، اما ترس از آزادی دارم. من دقیقا همان پرنده‌ی قفس هستم؛ کسی که آن‌قدر ترسو است که نمی‌تواند بیشتر از آن ارتفاع پرواز کند.

می‌دانی؟ من دختر بسیار کنجکاوی بودم. هنوز هم هستم. اما الان این شوق درون من مرده است. مقصرش من نیستم ولی دنبال مقصر گشتن کار بیهوده‌ای است. تمام علایقم را ذره ذره از من گرفتند و گفتند می‌توانم بعدا به آن‌ها برسم. الان که سنی ندارم یک سری علایقم را بیخیال شدم. از کجا معلوم بعد این آزمون طاقت‌فرسا، افسردگی زمین‌گیرم نکند؟ به هرحال وقتی زندگی‌ات را به چند کتاب ختم کنند، با اتمامشان دیگر هدفی برای زندگی کردن نداری و ساختن یک عادت جدید معضل می‌شود. نمی‌دانم. مگر من یک ماشین برنامه‌ریزی شده هستم؟ چرا با من این‌گونه رفتار می‌شود؟ 

انگار انسان نیستم. تا کی قرار است این زندگی یکنواخت را داشته باشم؟ من از اینکه بگویم قربانی هستم متنفرم اما احساس می‌کنم مجبور به خاموش کردن آتش‌هایی شدم که خود هیچ نقشی در روشن کردنشان نداشتم.

مجبور شدم مسیری را روشن کنم که خود در تاریکی متعلق آن را طی کردم. من از پسش بر آمدم، ولی بخش بزرگی از خودم را از دست دادم. توقع‌های بی‌جا آزارم می‌دهد. این حجم از اجبار دلزده‌ام می‌کند. من می‌توانم با همه‌چیز کنار بیایم، اما دلیل نمی‌شود از این رفتارم سواستفاده شود. کاش آدمی بودم که نمی‌گذاشتم این حجم از سواستفاده روی من اجرا شود. کاش بیشتر به خودم اهمیت بدهم. کاش بیشتر بتوانم خودم را دوست داشته باشم، شاید این‌گونه زندگی آسان‌تر شود.

-دوستدارت؛ جودی.

رای مثبت ۱۴