بیحسی یا ناراحتی؟
بابا لنگ دراز عزیزم؛
چندیست زندگیام جوری یکنواخت پیش میرود که حتی از نوشتن نامه برایت خجالتزده هستم. دوست دارم بنویسم و بگویم، اما چیزی به ذهنم نمیآید. شاید اینگونه بیهدف نوشتن، ناخواسته کلماتم را به زبان بیاورد. در این مدت رفتارهایم کمی تغییر کرده؛ نمیدانم از ناراحتیست یا بیحسی. بیش از حد شوخی میکنم و اصلا شبیه خود همیشگیام نیستم. دیروز یکی از دوستانم باهام تماس گرفت، و این سری کسی که شوخی میکرد و پرانرژی بود من بودم. حتی او هم تعجب کرده بود که آیا این واقعا من هستم؟ خودمم نمیدانم. در آن لحظه نمیدانم چه اتفاقی میافتد تا وقتی مثل الآن شب فرا رسد. هنوز هم بیحسی درونم وجود دارد تنها مغزم است که اتفاقات روزم را برایم مرور میکند و تعجب میکنم که چرا چنین رفتاری کردهام. تمام رفتارهایم عجیب شده است. شاید هم تنها نیستم. شاید همهی افراد مانند من شدهاند. به هرحال دلیلش بسیار واضح است... شاید بدنم فکر میکند این راه امنتری برای تخلیه این وضعیت است.
احساس میکنم دارم به همان مهتاب قبلی برمیگردم. دوباره دارم اشتهایم را از دست میدهم. نفس کشیدن اینبار برایم سختتر شده و کلافه و عصبی هستم. دلم میخواهد منفجر شوم و تمام اینها خارج شود. دوست دارم گریه کنم تا شاید کمی آتش قلبم رنگ آرامش به خودش بگیرد. من از مهتاب قبلی متنفرم. نمیخواهم دوباره همان شوم... او خستهام کرده بود. امیدوارم خدای مهربان کمکم کند تا از این مسیر به خوبی عبور کنم.
در حال یادگیری یک زبان جدید هستم و تابستان که برسد بیشتر به انگلیسیام میرسم. من عاشق یادگیری زبان بودم و هستم. بچگی آرزوی کلاس زبان انگلیسی را داشتم و به مدت کوتاهی توانستم پیشرفت خوبی کنم و به آرزویم برسم. من واقعا از تک تک لحظات آن کلاسها لذت میبردم. روزهای خوبی بودند. امیدوارم بتوانم دوباره در تابستان سعادت دنبال کردن این زبانها را داشته باشم.
یک چیز جالب بگویم؟ من از صدای مداد متنفرم. نمیتوانم صدای کشیده شدن مداد بر روی کاغذ را تحمل کنم. تمام موهای تنم سیخ میشود. حتی از فاصلهای دور صدایش را میشنوم. برای همین نقاشی کشیدن را در بچگی رها کردم با وجود اینکه درش استعداد داشتم. الان هم از صدای مداد وحشت دارم. اما با تلاش برای نکشیدن محکم آن روی کاغذ و ایجاد صدای کمتر، دلم میخواهد طراحی های سرعتی یاد بگیرم. همچنین طراحی لباس را خیلی دوست دارم.
دلم میخواهد کتاب بخوانم. یک لیست بلند بالا هم دارم، اما انرژی کتاب خواندنم نمیآید. شاید اگر فردا خوب درسهایم را خواندم یک کتاب جدید را شروع کنم. معمولا همه میگویند کتاب خواندن بهتر از فیلم است. من نظرم این است که هر دو در سبک خود بهترین هستند. شاید واقعا نمیتوان کتاب را با فیلم مقایسه کرد. بله که کتاب یک ویژگی منحصر به فرد مانند انعطاف در قوهی تخیل افراد متعدد را دارد و فیلم محدود است، اما فیلم هم میتواند احساسات را عمیقتر به ببینه هدیه دهد.همین نشان میدهد که هردو نقاط ضعفش و قوت دارند و برای من قابل قیاس نیستند.
حالا که بحث فیلم شد خیلی وقت است سریال و فیلم ندیدهام. دلم تنگ شده است و کاش زودتر آزاد شوم تا با خیال راحت هرچه دلم خواست ببینم.
بگذریم... این نامه هم مانند قبلیها تکراری و بیمحتوا بود. صرفا چون نمیدانم این حرفهای پرت را کجا بگویم برای تو نامه مینویسم. حداقل، تو از دست من کلافه نشو.
دوستدارت؛ جودی.
- 04/11/06