نخوابیدم، دوباره. ذهنم سراسر درد میکنه و مثل سم هر لحظه دردش رو بیشتر میکنه. همهچیز یکم زیادی غیرواقعیه. ترسناکه. نگرانکنندهست... من توی یکی از نوشتههای قدیمیم نوشته بودم که «احساس میکنم جلد دوم زندگیم داره تموم میشه و شروع جلد سومه» و الان دقیقا من دارم جلد سوم رو زندگی میکنم. چیزهایی که فکر میکردم حداقل تا چند جلد زندگیم میمونن همون جلد دوم تموم شدن. یا چیزهایی که حتی فکرشونو تو ذهنم نداشتم، سر از زندگیم در آوردن. مشکل اینجاست که چرا واکنش نمیدم؟ نمیدونم شایدم نه. یعنی مهمه این چیزا؟ آره؟ نمیدونم. من هیچی نمیدونم. سرم... سرم خیلی درد میکنه. کاش داداش بزرگه کنارم بود. دلم میخواد بگم و حرف بزنم، ولی صدام خفهست.ولی با وجود همهی اینا خدا بهم نشون داد خیلی دوستم داره. منم خدا رو دوست دارم. اصلا داشتم چی میگفتم؟ یادم رفت. مغزم پریشونه. دندونم درد میکنه. احساسی ندارم اما همزمان دارم. بغل میخوام... خیلی خیلی زیاد. شایدم نخوام. نه بغل نمیخوام. فقط میخوام توی این شبهای تاریک، یکی با من هم بشینه و ستارهها رو تماشا کنه. شاید اون موقع... میتونستم سرم رو روی شونههاش بذارم و بیاهمیت از همهچیز آخرین بازدمم رو انجام بدم.