بالاخره بعد از تلاش‌های چندباره، آتش روشن شد. صدای سوختن هیزم‌ها مثل یک ملودی، به فضا حس زنده بودن می‌داد. سرم رو بالا گرفتم و بهش خیره شدم. الان که اطراف روشن‌تر شده بود، واضح‌تر می‌دیدمش. لبخندی زد و بعد چند لحظه، به خنده‌ی کوتاه شیرینی تبدیل شد. ازم پرسید چرا اینطور نگاهش می‌کنم. فکر کنم دوباره کنترل نگاهم رو از دست دادم. دلم می‌خواست بهش بگم که چقدر دلم می‌خواد ساعت‌ها بهش خیره بشم و با خودم فکر کنم چطور این زیبایی‌‌ منحصر به فرد در اون وجود داره؛ چیزی که با هزاران موسیقی و کلمات قابل توصیف نبود. 

بی‌حرف خندیدم و بلند شدم. گفتم که می‌خوام چیزی رو نشونش بدم. چشم‌هاش برق زدند و مشتاقانه منتظر بود که چی براش دارم. ازش خواستم چشم‌هاش رو ببنده. و بعد ساز موردعلاقمون رو مقابلش گرفتم. جیغی پر از هیجان زد. «سه‌تارت! تو درستش کردی!!» 

نشستم و همون‌طور که مشغول کوک کردنش بودم گفتم: «آره. برای تو. حدس می‌زنی اسمش چی باشه؟» 

خندید. خنده‌هاش به شیرینی عسل بود؛ همونقدر قلبم رو ذوب می‌کرد که نمی‌تونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. 

«مگه آدم‌ها برای سازشون اسم می‌ذارن؟ نمی‌دونم. اسمش چیه؟» 

«نگار.»

چند لحظه مات و مبهوت نگاهم کرد. احتمالا تعجب کرده بود چرا اسم خودش رو انتخاب کردم. «چون زیبا و طریفه، مثل تو.»  

دستم رو به لبه‌ی سه‌تار کشیدم. «عشق من به تو، به ماندگاری ستاره هاست. -نگارِ تو»

هیچ‌وقت یادم نمی‌ره که با شیطنت سازم رو ازم گرفته بود و پس نمی‌داد. تهش دیدم روی لبه‌ش با کنده‌کاری چنین چیزی رو نوشته. هربار دلتنگش می‌شدم، کافی بود نگاه ستاره‌ها کنم، چهره‌اش برام پدیدار می‌شد. «برات یه آهنگ جدید دارم...»

شروع به نواختن کردم. تمام این آهنگ رو برای اون نوشته بودم. به یاد چشماش... به یاد گیسوی افشانش... بوی موهاش برای من، دلبخش‌ترین بوی دنیا بود. کافی بود عطرش رو‌ وارد ریه‌هام کنم تا دوباره زندگی بهم برگرده. چشم‌هاش رو نگم... چشم‌هاش کهکشانی بی‌انتها بود که همیشه، من رو غرق دنیای خودش می‌کرد. من عاشق اونم. عاشق تار تار موهاش، پلک‌هایش و نفس‌هاش... 

همراه با ملودی، سرش رو تکون می‌داد و زمزمه می‌کرد. نسیم به آرومی از بین ما رد می‌شد، انگار خودش هم  می‌دونست که زورش این آتشی که بینمون روشنه نمی‌رسه. سرم رو بالا گرفتم. ماه و ستاره‌هاش امشب درخشان‌تر از همیشه بودند. لبخند ماه رو حس می‌کردم؛ فکر کنم امشب به من افتخار می‌کرد.

کاش می‌تونستم زمان رو متوقف کنم و همین‌جا نگه دارم. با موسیقی، با روشنایی، با تو.

رای مثبت ۱۱