معجزهی کوچیک
یه شب معمولی بود، مثل تموم شبهای دیگه. بوی خاک خیسخوردهی بعد از بارون، آرامش رو بهم هدیه داده بود. دزدکی، بدون اینکه بذارم مامان چیزی بفهمه، روی لبه شیروانی نشسته بودم و ذرهای به خیس شدن لباسم اهمیت نمیدادم. بالاخره آسمون یکم صافتر شده بود و میتونستم ستارههارو واضح تر ببینم. عاشق شکل کشیدن با ستارهها بودم. گاهی با مامان، یکی از ستارهها رو انتخاب میکردیم و ساعتها درموردش صحبت میکردیم. به هرحال، فقط مامان کنارم بود، نه؟
امشب نمیخواستم مامان رو اذیت کنم. میدونستم خستهست. پاورچین پاورچین قدم برداشته بودم که مبدا بیدار شه.
دلم میخواست ستارهها رنگ داشته باشن. مامان میگفت ستارهها رنگیرنگیان ولی چون خیلی ازمون دورن نمیتونیم ببینیم. ولی بازم جالبه، با وجود اینکه همشون بیرنگن ولی می درخشن. احساس میکنم اینطور بودن جالب به نظر میاد. ولی بیرنگ بودن به معنای بیهویت بودن نیست؟ نمیدونم. یادم باشه اینم از مامان بپرسم.
داشتم چی میگفتم؟ آها. بعد از اینکه داشتم زیرلب با خودم جای ستارهها حرف میزدم، احساس کردم شیروانی داره تکون میخوره. برای یه لحظه ترسیدم ولی تا رومو چرخوندم با هیکل مامان مواجه شدم. خیلی ناراحت شدم از اینکه بیدار شده بود. بهش گفتم چرا؟ گفت که من رو کنارش احساس نکرده بود و برای همین بیدار شد. حس مادرانه خیلی قویه. یعنی وقتی منم مامان شم اینطوری میشم؟
کنارم نشست و دستامو گرفت. نگران بود که چرا با لباس نازک اومدم بیرون. نباید سرما میخوردم. منم فقط تو بغلش لم دادم تا وقتی که یه ستارهی کمنور چشممو گرفت. با دستم بهش اشاره کردم که چرا بین همشون اینقدر ضعیف چشمک میزنه؟ مریض شده؟
مامان خندید. صورتم رو با مهربونی قاب گرفت و گفت: «اون ستاره با بقیهشون متفاوته. کمنوره ولی موندگاره. با همهی اینها هنوز داره چشمک میزنه. به نظرت قوی نیست؟» دیدم حق با مامانه. بیشتر نگاه اون نور کوچیک کردم. انگار داشت صدام میزد. مامان موهام رو نوازش کرد. دو دستش رو از پشت طرفین شونههام گذاشت. سرش رو پایینتر، نزدیک من آورد و با صدای دلنشینی گفت: «تو همون ستارهای فلورای من. شاید کمنور باشی، اما یکی از کاملترین ستارههای دنیایی. توی دل تاریکی و ضعف هنوز نور میدی. مثل یک معجزه کوچیک.»
این حرفش هیچوقت از یادم نمیره. پس ازت میخوام برام نگهش داری میشل.
-میشل؛ دفترچهی خاطرات فلورای ۱۴ ساله.
- 04/11/10