داشتم با خودم فکر می‌کردم و دیدم چقدر حس خوبیه که دیگه از اومدن به وبلاگم ترسی ندارم. دیگه نگران این نیستم بقیه درموردم چی فکر می‌کنن. قبلا از وجود یه سری آدم نفرت‌انگیز به خصوص یکیشون به اینجا بیزار بودم؛ برای همین دو سال و نیم تمام من این وبلاگ رو بسته نگه داشتم. دلم تنگ می‌شد ولی بدم می‌اومد بیام اینجا، خاطراتم و حماقتم رو یادم می‌آورد. ولی الان می‌بینم چندان مهم نیست. در واقع، هیچی مهم نیست. متاسفانه من بدترین خصلتی که دارم نگرانی و افکار زیاده که البته اونم از اضطرابم نشأت می‌گیره. بخاطر همین، خودم رو بابتش اذیت نمی‌کنم. به هرحال... این اضطراب چیزیه که همیشه باهام بوده. حداقلش خوبه که دارم روش کار می‌کنم نه؟ یه چیز ریشه‌ای زمان می‌بره تا خوب بشه. دیگه از چیزی غصه نمی‌خورم. گذشته برام تموم نشده ولی دیگه آزارم نمی‌ده. حرف‌های بقیه چندان تاثیر منفی روم نمی‌ذارن. نمی‌دونم دلیلش رشد منه یا اینکه حوصله ندارم بشینم و سرشون فکر کنم. الانم حتی آدمی که دوست ندارم بیاد اینجا، برام مهم نیست. چون فهمیدم نباید بخاطر آدم‌ها خودم رو محدود کنم. من همیشه می‌ترسیدم. از همه‌چیز. همیشه می‌ترسیدم رها بشم، تنها بشم، کنار گذاشته بشم. و طبیعتا تمام ترس‌هامو تجربه کردم.

ولی الان دیگه نمی‌ترسم... قبلا با خودم تظاهر می‌کردم که من از تنهایی نمی‌ترسم. صرفا برای خودم تبدیل به عادتش کرده بودم. اما در واقع هر شب بابتش غصه می‌خوردم و گریه می‌کردم.  الان نمی‌تونم بگم کامل، ولی کمتر از قبل می‌ترسم. به هرحال من سنی ندارم که از خودم توقع عقل یک زن ۴۰ ساله رو داشته باشم، درسته؟

فقط خوشحالم به اون درجه‌ای رسیدم که برام مهم نباشه چه کسی اینارو می‌خونه یا می‌بینه. حتی تویی که حالم از اسمت بهم می‌خوره. 

رای مثبت ۱۴