Missing Posters
![]()
این هفته یکی از سختترین هفتههای عمرم رو از نظر روحی گذروندم. احساس تنهایی و افسردگی شدیدی داشتم. راستش شاید واقعا باید از اول پیشقدم شدن دست بکشم. من دیگه تلاشی نمیکنم، از بس من انجامش دادم تمام بار روی دوش من افتاده. حقیقتا هم هرکسی باشه برام مهم نیست اگه بذاره و بره. به هرحال یک ارتباط دوطرفهست، اینطور نیست؟
بیحوصله و خستهام. نه دوست دارم بنویسم، نه بخوابم، نه کتاب بخونم و هیچ کاری دیگهای. حتی حال صحبت کردن هم ندارم. از وقتهایی که اینطوری میشم متنفرم. چون این نسخهی من فقط در حال خیلی بد میاد بالا. حتی آهنگ گوش دادن هم بهم حس خوب نمیده. قبلا وقتی اینطور میشدم میرفتم سراغ گنشین و وقتی غرق بازی میشدم حالم خیلی بهتر میشد، چون افکارم و این حسها یادم میرفت. ولی الان نتها درست نمیشن که من اینکارو کنم. کاش تا فردا وضعیت درست بشه.
بین تموم آهنگهام جدیدا loser lover و lovesong تیاکستی رو خیلی خیلی گوش میدم. جفتشون من رو یاد یکی از شخصیتهای داستانم میندازن. البته نمیتونم انکار کنم که این آهنگها جریان خون رو توی رگهام بیشتر میکنند.
اوه. من تا اینجاشو ذخیره کرده بودم و ادامهی چیزهایی که نوشته بودم پرید. یادم نمیاد چی نوشته بودم. من هرچقدر هم توی داشتن حافظه مثل یک روانی عمل کنم، وقتی بحث خودم میشه همهچیز رو فراموش میکنم. اینکه چی دوست دارم، چی دوست ندارم، ویژگیهای مثبت من چیه یا هرچیزی... عملا همهچیز رو درباره خودم فراموش میکنم و احتمالا اگه آیینه وجود نداشت چهرهی خودمم فراموش میکردم.
دلم میخواد بیشتر و بیشتر بنویسم. ولی نمیدونم باید چی بگم. ذهنم خالیتر از همیشهست. امیدوارم حالم هفتهی بعد بهتر بشه، چون واقعا دیگه انرژی دوباره خوب کردن حالم رو ندارم.
- 04/11/02

با صاحب این وبلاگ کمی صحبت کنید :<