ترسوی بلندپرواز
بابا لنگ دراز عزیزم؛
فکرش را نمیکردم به این زودی بخواهم برایت بنویسم. در این روزها، احساس تنهایی زیادی میکنم. خیلی مغزم خالیست. زیاد هوش و حواس ندارم و آشفتهام. دوست دارم سالها بخوابم و بخوابم و بخوابم... شاید این خستگی اینگونه از بدنم خارج شود. ازم میخواهی برایت بگویم، اما نمیدانم از چه بگویم. وجودم خیلی پوچ است. هیچچیزی ندارد که دربارهش صحبت کرد. من همیشه در زندگیام شنونده بودم تا گوینده. نمیدانم الان که نقش گوینده به من داده شده است، چگونه رفتار کنم. برایم زیادی غریبهست. خیلی جالب است که گاهی نیاز نیست خیلی شفاف صحبت کنم، یا حرفهایم عجیب و بچگانه به نظر آید، چون درک میکنی چه میگویم. میدانی، به من گفته بودی که در آینده میتوانم به علایق خودم برسم. ولی... خیلی سخت است که فکر کنم آیا من ۷ سال دیگر هنوز زندهام؟ وقتی به من میگفتند که این موقع درگیر کنکور و دانشگاه میشوی، گمان میکردم در این روز ها زنده نمیمانم. حداقل میشود افکار قبلیام را به این ربط داد که بچه بودم و بیدرک. ولی حالا که بزرگ شدهام چه؟ چرا هنوز اینگونه به دنیا نگاه میکنم؟ اینکه به هرچیزی فکر میکنم باعث اضطرابم میشود آزاردهندهست. همین الان که درباره آینده نوشتم، یک لحظه تپش شدید قلبم را حس کردم. نه مسکن آرامم میکند و نه خواب. نمیدانم باید چه کار کنم بابا لنگ دراز. حتی نمیتوانم بگویم تو بگو چه کار کنم چون تمامش به خودم برمیگردد. شاید باید بروم. نمیدانم شایدم باید تحمل کنم. چارهای ندارم. قبول کردنش خیلی برایم سخت است. میدانم راهی نیست، میدانم باید تمامش کنم، اما مغزم لجبازی میکند وقتی که نباید. کنترلش آزاردهندهست. نمیتوانم بیخیال شوم بگویم درست میشود، چون دیگر زمانی برایم باقی نمانده است. من خیلی میترسم. میدانم خیلی ترسو ام. همزمان در کنارش زیادی شجاع و بلندپروازم و فکر میکنم این یک ترکیب سمی را تشکیل میدهد. کاش این سری زمان طلایی ام را از دست ندهم. من میترسم که این مقاومت نکردنها و ضعیف بودنم مرا زمین بیندازد. احمقانهست اگر بگویم یک دلگرمی نیاز دارم؟
قرار بود از چیزهای بهتر بگویم اما همهچیز بدتر شد. مریض شدهام و تمام بدنم درد میکند. تا خوب شوم نمیدانم چقدر طول میکشد. فقط امیدوارم سریعتر تمام شود.
-دوستدارت؛ جودی.
- 04/11/02