یک بهار دوباره

از چی باید بگم؟ از دنیای خیالی بچگی؟ نمیدونم. شاید وقتی اسم «دنیای بچگیها» میاد، هممون به یک دنیای فانتزی با اسب تکشاخ و چوبدستی جادویی فکر میکنیم. ولی به نظرم دنیای خیالیمون، گاهی میتونه سادهتر از این حرفها باشه.
مثلا بشینی و با خواهرت ساعتها درمورد خونهی رویاییتون صحبت کنید؛ تو همیشه آبی بودی و اون صورتی. از اولشم وسواس به خرج میدادی و میگفتی باید دقیق به دو نیمهی مساوی تقسیم شه. اما هنوزم مثل الان، از تنهایی متنفری، چون هیچوقت اتاق رویاییت رو از خواهرت حتی تو تصورت جدا نکردی. دوست داشتی دنیای خیالیت فقط یک بهار دوباره باشه. این یخبندون زودتر آب بشه. آره خب، میدونم از آفتاب متنفری، ولی برای یک آفتاب دوباره داری لحظه شماری میکنی. اما این ابر بزرگ و تاریک، هر لحظه پررنگتر میشه و سایه بدتری روت میندازه. تو همیشه عاشق بهار و شکوفههای گیلاس بودی، اما هیچوقت اونهارو ندیدی. اگه بهت بگم بهار چطوریه میتونی برام نقاشیش کنی؟ احتمالا بهم میگی اینقدر سرما دیدی که تصور سرسبزی برات بیمعناست. هرکسی هم که میگه میتونی بهار رو توی همین یخبندون پیدا کنی دروغ میگه. تو نمیتونی چیزی که وجود نداشته رو پیدا کنی. نمیتونی دلتنگ چیزی بشی که هیچوقت نداشتی... چون نمیتونی درک کنی از دست دادنش چه معنایی داره.
![]()
روز ششم: از همهچیزهایی بنویس که اتفاق نیوفتادن.
- 04/11/01