میخواهم قصهای بگویم. قصهای که شاید برای همهی ما تکراری باشد.

همهجا خاکستری شده بود. گرد و غبار در هوا معلق بود، گویی که زمان متوقف شده بود. رنگها مرده بودند، سفیدها زرد شده بودند و قهوهای ها خاکستری. نور از لای پردهی کهنه میآمد، اما به هیچچیز جان نمیداد. هوا بوی چیزی را میداد که سالهاست فراموش شده است. ساکت است اما زنده نیست.
وقتی دستم را روی میز کشیدم، گرد و غبار شکل انگشتم را به خود گرفت. دفترچهای چروکیده، با جلدی که پوسیده شده بود، روی میز قرار داشت. آنقدر ضخامت داشت که انگار تمام جان این مکان را در خودش ذخیره کرده بود.
دفتر با جملهای شروع میشد... «همهچیز سر جایش بود، جز من.»
همین یک جمله مرا وادار کرد تا ادامهی این دفتر را بخوانم.
«مدتی است جملههایم قبل از اینکه تمام شوند، پنهان میشوند. انگار که کسی وسط حرفها، چراغ را خاموش میکند.
میگویند سنم بالاتر رفته، جسمم پیر شده است، اما من هنوز همانجا ماندهام؛ جایی در حوالی هجده سالگی. وقتی هنوز میدانستم که چه میخواهم. قبلا میدانستم چرا صبحها بیدار میشوم، اما حالا فقط بیدار میشوم.
رنگها دیگر اسم ندارند. همهچیز بیرنگ است، حتی خاطرههایی که باید سرشار از رنگ باشند. حالا همهی گرد و غبار روی وسایل خانهی ما نشستهاند. همانطور که کل این سالها روی من نشسته بودند. انگار زمان بعد از هجده سالگی جلو نرفته بود. من همانجا متوقف شده بودم. با تو.
تمام این سالها دنبال تکهای از درونم میگشتم، میدانستم قطعهای کم است. اما هیچکس نمیدانست چیست. آخر آدم وقتی نداند چه چیزی را گم کرده، چگونه دنبالش بگردد؟ کارهایی که دوستشان داشتم را دیگر انجام نمیدهم. هیچ چیزی تکانم نمیدهد. زمان طنابهایش را دورم حلقه کرده و سرجایم میخکوب کرده است. هر روز میگذرد و من فقط غروب خورشید را میبینم و هر لحظه این رنگ هم برایم کمرنگ تر میشود. ساعتها از کار افتادهاند. هیچ صدایی نمیپیچد. نفس کشیدن برایم سختتر میشود. انگار این خانه هر لحظه، ظرفیت نفسهایم را کمتر و دقیقههایم را کوتاهتر میکند. نمیدانم. شاید آخرش برای همه همینگونه باشد.»

نمیدانستم راوی این قصه چه کسیست، اما روحش را در این خانه کدر و خسته میبینم. در همین دیوارهای پوسیده، در همین مبلهای زبر و سرد. هوای این خانه سنگین بود، مانند تمام حرفهای ناگفته او.