半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

میو میو!

جایی در حوالی هجده سالگی.

Monday, 21 Bahman 1404، 01:45 PM

می‌خواهم قصه‌ای بگویم. قصه‌ای که شاید برای همه‌ی ما تکراری باشد.

همه‌جا خاکستری شده بود. گرد و غبار در هوا معلق بود، گویی که زمان متوقف شده بود. رنگ‌ها مرده بودند، سفید‌ها زرد شده بودند و قهوه‌ای ها خاکستری. نور از لای پرده‌ی کهنه می‌آمد، اما به هیچ‌چیز جان نمی‌داد. هوا بوی چیزی را می‌داد که سال‌هاست فراموش شده است. ساکت است اما زنده نیست.

وقتی دستم را روی میز کشیدم، گرد و غبار شکل انگشتم را به خود گرفت. دفترچه‌ای چروکیده، با جلدی‌ که پوسیده شده بود، روی میز قرار داشت. آن‌قدر ضخامت داشت که انگار تمام جان این مکان را در خودش ذخیره کرده بود.

دفتر با جمله‌ای شروع می‌شد... «همه‌چیز سر جایش بود، جز من.»

همین یک جمله مرا وادار کرد تا ادامه‌ی این دفتر را بخوانم.

«مدتی‌ است جمله‌هایم قبل از اینکه تمام شوند، پنهان می‌شوند. انگار که کسی وسط حرف‌ها، چراغ را خاموش می‌کند. 

می‌گویند سنم بالاتر رفته، جسمم پیر شده است، اما من هنوز همان‌جا مانده‌ام؛ جایی در حوالی هجده سالگی. وقتی هنوز می‌دانستم که چه می‌خواهم. قبلا می‌دانستم چرا صبح‌ها بیدار می‌شوم، اما حالا فقط بیدار می‌شوم. 

رنگ‌ها دیگر اسم ندارند. همه‌چیز بی‌رنگ است، حتی خاطره‌هایی که باید سرشار از رنگ باشند. حالا همه‌ی گرد و غبار روی وسایل خانه‌ی ما نشسته‌اند. همان‌طور که کل این سال‌ها روی من نشسته بودند. انگار زمان بعد از هجده سالگی جلو نرفته بود. من همان‌جا متوقف شده بودم. با تو. 

تمام این سال‌ها دنبال تکه‌ای از درونم می‌گشتم، می‌دانستم قطعه‌ای کم است. اما هیچکس نمی‌دانست چیست. آخر آدم وقتی نداند چه چیزی را گم کرده، چگونه دنبالش بگردد؟  کارهایی که دوستشان داشتم را دیگر انجام نمی‌دهم. هیچ چیزی تکانم‌ نمی‌دهد. زمان طناب‌هایش را دورم‌ حلقه کرده و سرجایم میخکوب کرده است. هر روز می‌گذرد و من فقط غروب خورشید را می‌بینم و هر لحظه این رنگ هم برایم کمرنگ تر می‌شود. ساعت‌ها از کار افتاده‌اند. هیچ صدایی نمی‌پیچد. نفس کشیدن برایم سخت‌تر می‌شود. انگار این خانه هر لحظه، ظرفیت نفس‌هایم را کمتر و دقیقه‌هایم را کوتاه‌تر می‌کند. نمی‌دانم. شاید آخرش برای همه همین‌گونه باشد.»

نمی‌دانستم راوی این قصه چه کسی‌ست، اما روحش را در این خانه کدر و خسته می‌بینم. در همین دیوارهای پوسیده، در همین مبل‌های زبر و سرد.‌ هوای این خانه سنگین بود، مانند تمام حرف‌های ناگفته او.

  • Luna ‌‌‌
半月

هیچ‌وقت نترس
اگه ترسیدی، نلرز
اگه لرزیدی، نیوفت
اگه افتادی، نمیر
اگه مردی، دوباره واسا و بجنگ
به تموم حرفا بخند
همه می‌دن بوی گند
he and his friends-
-✧-‌
گر آتش دل نهفته داری، سوزد جانت، به جانت سوگند.
-✧-
یک دفتر نیمه‌تمام، انگشت‌هایی با رد جوهر مشکی و چندتا ستاره‌ی کاغذی.
تمام وجودش توی همین خلاصه می‌شد. شاید حتی اگه بین یک جمعیت بزرگ می‌رفت، باز هم قابل شناسایی بود.
-✧-
یک جادوگر با اسب سفید، به سوی بیکران و فراتر از آن~
-✧-
Something you're missing made you who you were
Cause I've kept my distance and just made it worse
But I learned to live with the way that it hurts
-✧-

آخرین نظرات
نویسندگان
پیشنهاد می‌کنم سر بزنید