
روز اول؛ وقتی نور میبرد.

همهچیز از همان روز شروع شد؛ همان روزی که آن دوربین فلزی و عجیب را پیدا کردم. جوری بود که انگار عمدا آن را در مسیرم گذاشته بودند و من هم در تلهی آنها افتادم. با کنجکاوی آن را برداشته بودم و از طبیعت دورم عکاسی میکردم. اولش همهچیز جالب و خوب بود. تا اینکه... فهمیدم این دوربین، با هرعکس، خاطرات و احساسات آن را ذخیره میکند. نه مانند یک عکس معمولی، مثل زمانی که داری آن را زندگی میکنی. آن را به نوری تبدیل میکرد و در خود نگه میداشت. من عاشق نگه داشتن خاطراتم و درست کردن کلکسیونی از آنها بودم، بنابراین تصمیم گرفتم آلبوم درست کنم؛ آلبومی که زیباترین یادگارهایم را پیش خود حفظ کند. هرچه گذشت، پلک زدنهایم سنگینتر میشد و راه رفتنم سختتر. من گمان میکردم این احساس من یک خستگی عادی است. وقتی با او... نمیدانم. اسمش را به خاطر نمیآورم. فقط میدانم دوستم بود. زمانی که دوربین را تنظیم کردم تا عکسی دونفره بگیرم، من آنجا کمرنگتر بودم. مانند یک روح محو پشت سر او. با خود گفتم شاید بخاطر انعکاس نور است اما بعد از آن، هر چه عکسها بیشتر میشد، احساس میکردم چیزی کم است. شیرینی موردعلاقهام، دیگر مزه سابق را ندارد، یا بهتر است بگویم نمیدانم چه مزهای میدهد. نوازش باد را حس نمیکردم و صدای امواج دریا، برایم کوتاهتر شده بود. هر چه دست تکان میدادم، مرا نمیدیدند. پیراهن چیندار موردعلاقهام، حالا خالی و خاکستری شده بود. تازه فهمیده بودم برای ذخیره نورهای دیگران، باید نورهای خودم را میدادم. هربار بخشی از خاطراتم را میدادم تا آنها را خوشحال نگه دارم. بعد از آن نوبت به بخش بخش خودم رسیده بود. لبخندم، موهایم، دستهایم، اسمم... اسمم در تمام نوشتهها کمرنگ یا حتی ناپدید شده بود. من هم الان دارم متلاشی میشوم... آن دوربین، روح مرا دزدید. نمیدانستم این آغاز چه بهایی دارد، ولی حالا، من در عکسهای قدیمی هم وجود ندارم؛ گویی که هرگز نبودم.
برای راشل عزیزم.
خیلی قشنگ و عالی در اومده ولی به قول تو آخرش دارک چاکلت شده🫠😂❤️ ولییییی واییییی این کار داستان نوشتن از هر چیزی که از آدم ها میدونی خیلی باحال و قشنگهههه😍😍😍 ممنونم پرنسس واقعاااا قلبم رو اکلیلی کردی و چیزی رو به وجود آوردی که فکرش رو نمی کردم :> ♡
مشتاقانه برای باقی ۹ روز دیگه از افراد دیگه هستممم😘😘😘
عکس خیلی خوبههههه🫠🫠🫠 واییی پاستیلی شدن در اثر کیوت بودن عکس پشت
+ پیوند کردم و قلمه زدن داستان ریشه ای وبت به ریشه وب خودم :>
اشکال نداره فداتشم😂🥰🫂❤️ همین که وقت گذاشتی خودش خیلی باارزش بوده براممم♡ حسابی لذت بردممم🤩🥳👏👏
شاید اینطور باید پیش می رفت ^-^
* آب شدن عین ژله از بوس بوسی * بوس های انگشتی و پروانه ای به سمتت فرستادن 3: ماج~🦋💋
وایییی ارههههه😆😍😍😍😍😍 من می گفتم اون عروسک کیوتی که دستشه چه ناز کرده تصویر رووو اردکی بودههه😆 جیغغ~ * بالا پایین پریدن عین فنر از شادی و ذوق *
ولی اینطوری که داستانم رو با نور عکس دوربین تشبیه کردی خیلی خلاقانه بوددددد😍 به خصوص ثبت یادگاری و آلبوم؟ واییی عاشقش شدممم خیلی خوب مَچ کرده و این روایت رو به وجود آوردی!!!
و استعاره هات خیلی خوبننن :> جوری که میدونم دوربین استعاره از کیه ! :)))
آلبوم عکس ... محو شدن داخل عکس :)))
خوبه که دستت خودش می نویسه و آروم و قرار نداره :> * غبطه خوردن از قلم روانت ~ و زدن به تخته که چشم یه وقت نخوری *
* قلبش رو گرفتن* ><
خیلییییی حال کردم 😎🥂
نععع اجازه نداری بمیرییی من زنده ات می کنمممم/•○•\ بیبوووو بیبوووو🚑
ارههه خیلی جالب بوددد:>
و جالب تر اینکه از دیدت زندگیم تشبیه این شکلی داشته بوده ! :)
واو دارک اما جالب. ^^
اولین داستانت نظرمو به خودش جلب کرد. دوستش داشتم.
مشتاق داستان های بعدیام. ^-^
Luna در 24 Bahman 1404
قرار نبود اینقدر دارک بشه ولی خب.