
سلام میشل، امروز چطوری؟
از غروب تا الان یک دم داره بارون میباره. منم پنجره اتاق رو باز گذاشتم. از صدای بارون خوشم میآد. آرومم میکنه... از بوی بارون خوشم میآد.
وقتی با مامان نشسته بودیم و باهم کیک درست میکردیم، من عصاره وانیل رو برداشتم و بوش کردم. از بوش خوشم اومده بود. با هیجان جلوی مامان گرفتمش و گفتم که ببین چقدر خوشبوئه!! مامان خندید. گفت مثل خودت شیرین و دلچسبه. منم دستهامو پشت سرم قفل کردم. بعدش گفتم که بوی وانیل خیلی خوبه، ولی بوی بارون بهتر نیست؟ خصوصا، بوی خاک بعد از بارون!
مامان تایید کرد. گفتش که بوی خیلی جالب و موندگاری داره... بینیمو چین دادم و سرمو تکون دادم. بعدش همونطور که با موهام بازی میکردم رو به مامان گفتم که بوی موردعلاقهش چیه؟
دست از کار برداشت. چند لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت: «بوی آدم موردعلاقهام»
من متوجه منظورش نشدم. پشت سر هم تند پلک زدم. مامان خندید. دستکشهاش رو در آورد و بعد دو دستش رو دو طرف صورتم گذاشت. «مثلا... اون زمان که قرار بود لوکاس بابات بشه، من همهجا بوی لوکاس رو حس میکردم... بوی لباسهاش برای من از خاصترین عطرها بود...» خنده ملیحی کرد و ادامه داد. «خاله مایای تو بهم میگفت که دیگه دارم توهم میزنم از اینکه همهجا بوی لوکاس رو حس میکنم.»
چند لحظهای دوباره مکث کرد. نفسی گرفت و زمزمه کرد که چقدر دلتنگشه. نمیدونم چرا این اتفاق افتاد. اما من لوکاس رو دوست داشتم. مطمئنم لوکاس دوباره میآد. آخرین بار گفت که مامان رو دوست داره، به من گفت به موقعش برمیگرده.
دوباره لبخندی زد و با انگشتش به نوک بینیم زد. «مثلا من عاشق بوی موهای تو هم هستم!»
نیشم باز شد و ذوق کردم.
الانم که اینجا مینویسم برات، یه چیز جدید از مامان یاد گرفتم میشل. حالا که فکرشو میکنم، بوی موردعلاقهی من... بوی مامانه. وقتهایی که از مدرسه خسته برمیگردم خونه و میبینم برام کیک درست کرده و منتظرمه. دستاشو باز میکنه تا بپرم بغلش و تازه دارم میفهمم چقدر عاشق بوی مامانم.
همیشه بوی همون کیک تازه رو میده. بوی کیک تازه و چای تازه دم. مامان بوی روزای بهاری میده، بوی بارون... بوی خاک بعد از بارون...
بوی موردعلاقهی من، بوی بغل مامانمه. بغلش بوی شکوفههای گیلاس رو میده. بوی همون وانیل دلچسب رو میده... حتی شاید... شاید با اینها نمیتونم بگم مامانم چه بویی میده، اما مطمئنم که خوشبوتر از مامانم پیدا نمیکنم و تا همیشه، بوی موردعلاقم، بوی مامانم میمونه.
-میشل؛ دفترچهی خاطرات فلورای ۱۴ ساله.