半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

Ciao!

خواب یا بیداری؟

Saturday, 28 Dey 1404، 10:48 PM

ضربان قلبم کند‌تر شده و نفس‌هایم به سختی بالا می‌آید. دم. بازدم. درست است هیچ‌چیزی را نمی‌بینم، اما باید خونسردی خود را حفظ می‌کردم. یک لحظه صبر کن! من کجا هستم؟! کف‌ دست‌هایم را به زمین کشیدم. دنبال عینکم بودم. انگار شک داشتم که این تاریکی با وجود عینکم ممکن است روشن‌تر شود. خنده‌دار است نه؟ فکر می‌کنم ترس این بلا را به سرم آورده. به سختی بلند شدم و در این تاریکی مطلق، کورمال‌کورمال حرکت می‌کردم. دیوارها یخ زده بود. مطمئنم اینجا تنها نیستم. نکند جادوگرهای بدجنس مرا به عنوان طعمه خود گرفته‌اند؟ یا شاید هیولایی در تاریکی قرار است به من حمله کند؟ آخ، پاهایم می‌سوزد. کف‌ پاهایم جوری درد دارد که انگار دارم بر روی خرده‌ شیشه‌هایی تیز قدم می‌گذارم‌. هر لحظه نفس کشیدن سخت‌تر می‌شود. نکند این لحظه فقط یک خواب باشد؟ مایع گرمی را حس می‌کنم که از زانوهایم جاری می‌شود. نه. مگر می‌شود خواب اینقدر واقعی باشد؟ کم‌کم دارم می‌ترسم. چند لحظه‌ای می‌ایستم. خون است. نمی‌توانم آن را ببینم ولی بوی خون می‌دهد. سوزش کف‌ پاهایم بیشتر می‌شود. باید به مسیر ادامه دهم... شاید راه چاره‌ای باشد. در یک لحظه صدای افتادن شئ نامشخصی به گوشم می‌رسد. خدای من. اگر اینجا تنها نباشم... نه، بهتر است مثبت فکر کنم. شاید قرار نیست به من آسیبی برساند. دوباره صدایی آمد. این‌بار ترسناک‌تر بود. مطمئنم صدای خرد شدن شیشه بود. تا فضا کمی روشن‌تر شد، تازه متوجه شدم که بر روی چه چیزی راه می‌رفتم. جای تعجب هم نداشت که این خرده شیشه‌ها واقعا پاهایم را زخمی کرده بودند. لرزش دست‌هایم شدید تر شد. شاید واقعا خواب است و من زیادی بزرگش کردم. نیشگون محکمی از خود گرفتم و با سوزش درد، هر لحظه واقعیت در صورتم کوبیده می‌شد. در همان لحظه که به قدم‌هایم ادامه می‌دادم، دست‌هایم به جای دیوار، سرمای شیشه‌ای را حس کرد. یک آیینه. پس باید این خرده شیشه‌ها برای آیینه‌های دیگری باشد. پس چرا این آیینه هنوز نشکسته است؟ برای چند لحظه مقابلش ایستادم. چرا در این آیینه اتاق خودم را می‌بینم؟ آن دختری که بر زمین افتاده است منم؟ پس من در اینجا چه کار می‌کنم؟ 

حضور کسی را پشت سرم احساس می‌کردم... لابد در دنیای آیینه‌ها گیر افتادم. غیرمنطقی‌ست. دقیق تر به رو به رویم نگاه کردم. انعکاس آدمی به غیر از من در آن افتاده بود. نمی‌توانستم باور کنم... الان چه سرنوشتی در انتظار من بود؟

روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا‌»‌ام.

  • Luna ‌‌‌
半月

هیچ‌وقت نترس
اگه ترسیدی، نلرز
اگه لرزیدی، نیوفت
اگه افتادی، نمیر
اگه مردی، دوباره واسا و بجنگ
به تموم حرفا بخند
همه می‌دن بوی گند
he and his friends-
-✧-‌
گر آتش دل نهفته داری، سوزد جانت، به جانت سوگند.
-✧-
یک دفتر نیمه‌تمام، انگشت‌هایی با رد جوهر مشکی و چندتا ستاره‌ی کاغذی.
تمام وجودش توی همین خلاصه می‌شد. شاید حتی اگه بین یک جمعیت بزرگ می‌رفت، باز هم قابل شناسایی بود.
-✧-
یک اسب سفید بدون شاهزاده، به سوی بیکران و فراتر از آن~
-✧-

نویسندگان