پرندهای در قفس.
من با چیزهایی حرف میزنم که جوابی برایم ندارند؛ انگار هیچکس نمیتواند بفهمد چه میگویم. من حرفهایشان را میفهمم، ولی آنها متوجه بالبال زدنهایم نمیشوند. سالهاست مرا در این قفس تنگ و کوچک زندانی کردهاند. بهم آب و دانه هم میدهند تا گرسنه نمانم؛ البته اگر یادشان بماند. آن دختر مو فرفری از کنارم رد میشود، صدایم را بلندتر میکنم تا از او بخواهم مرا بشنود. کنارم میایستد. مثل همیشه با انگشتش پرهایم را نوازش میکند و میگوید که من چقدر زیبا و خارقالعاده هستم. هرچند من چنین فکری نمیکنم. آخر کی این پرهای طوسی و مشکی کدر را دوست دارد؟ اما من این دختر را دوست دارم، او تنها کسی است که با من صحبت میکند. وقتهایی که غمگین است، کنارم مینشیند و غمهایش را با من در میان میگذارد. منم برای دلداری دادنش تلاش میکنم، اما فکر نمیکنم معنای چهچهههایم را متوجه شود. تنها چیزی که به وضوح میدانم، او هم مثل من است. من نمیدانم دنیا چه رنگیست، نمیدانم آزادی به چه معناست. حتی وقتی آن دختر مرا از قفس بیرون میآورد و در آغوشش نوازش میکند، من باز تشنه همان قفس کوچک و تنگ خود هستم. بیشتر از آن ارتفاعها نمیتوانم پرواز کنم. روزی دل به دریا زدم و از آن خانه فرار کردم. خیابانها شلوغ و پر سر و صدا بود. نمیدانستم حال به کجا پناه ببرم. نمیتوانستم به ارتفاعها بروم، سریع پرواز کنم یا حتی رنگها را تشخیص دهم. پس دوباره به همان خانهی کوچک خودم برگشتم. من دیگر پیر شدهام و زندگیام به همین غذاهای کم تکراری، خانهای تنگ، با چراغی کمنور ختم شده است. شاید فقط میتوانم به آن دختر نگاه کنم و از درون آرزو کنم که او آزاد شود، حتی با اینکه جوابی قرار نیست به من بدهد.

روز اول: من با چیزهایی حرف میزنم که جوابی نمیدن.

پینوشت: من این چالش رو توی وبلاگ زیبای نوبادی و سولویگ عزیز دیدم =>
- 04/10/24