a thousand stars, falling to the earth


همهجا دوباره، سرشار از سکوت شده است. صدای نفسهایم در این تاریکی، بلندتر از همیشه شنیده میشود. هیچکس نیست؛ هیچچیزی جز این بیصدایی و تاریکی. اما چشمهایم، چیزی متفاوتتر از این تاریکی را میبینند. یک دختر با موهای مشکی و نقابی که چهرهش را پنهان کرده بود. جوری بین درختها قدم میزد که گویی اینجا سرزمین خودش بود. درختان، چه پیر چه جوان، همگی برای تماشای اون گرد هم جمع شده بودند. نسیم هم به نرمی با نوازشش به او خوشآمد گفت. دخترک روی نوک پاهایش ایستاد و به نرمی چرخید، گویی که روی ابرها راه میرفت. حرکات بدنش، حرفها برای گفتن داشت. بدنش برای آزادی داد میزد، اما نقاب چهرهش او را اسیر کرده بود. بین همهی اینها، لرزش دستانش را میدیدم. با وجود قدرت و اعتماد به نفسش، ترس هم در وجودش رخنه کرده بود. پرندگان دور تا دورش پرواز میکردند. به نظر میآمد در حال تشویق او هستند. عجیب است. چرا برای یک رقص ساده، تمام جنگل دور هم آمده بودند؟ تا با خود چنین فکری کردم، آسمان روشنتر شد. مگر الان وقت طلوع خورشید است؟ اینجا دیگر چه جهانیست که خورشید نیمهشب طلوع میکند! دختر با شدت بیشتری به چرخیدن ادامه داد و برگها بیشتر تکان میخوردند. گویی اشتباه کرده بودم. انگار واقعا هزاران نور بزرگ به زمین نزدیک میشدند. ترسیده بودم. یعنی قرار بود تمام اینها نابود شوند؟ نسیم دیگر تبدیل به طوفان شده بود و من موهایم را روی گردنم احساس نمیکردم. نگاه او کردم. دو دستم را کنار دهانم گذاشتم و فریاد زدم. صدایش کردم، اما جوابی نداد. ناگهان به سمتم چرخید و در همین حال، نقابش را از صورتش برداشت. نفسم برای یک لحظه یخ زد. باورم نمیشد. این دختر... از هر لحاظ، من بود. تمام چهرهش. و مهمتر از همه، چشمانش. همان چشمانی که یکی از آنها برق میزد و یکی مانند سیاهچاله تهی بود. لبخند کمرنگی به من زد و بعد...
بعدش را نتوانستم ببینم. نمیدانم آن نور های بزرگ و ترسناک چه بودند. نمیدانم چه بلایی سر آن جهان آمد... فقط میدانم که الان، یکی مانند خودم، در بخشی از جهانی زندگی میکند که از او بیخبرم.

روز دوم: گاهی وقتا حس میکنم یه بخشی از من داره توی یه جای دیگه زندگی میکنه.
- 04/10/25