半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

Ciao!

long long time ago

Friday, 27 Dey 1404، 10:00 AM

هیچ‌وقت اون روز یادم نمی‌ره. وقتی که بی‌مقدمه دستت رو گرفتم و درحالی که با تمام وجودم، می‌دویدم صورتم رو سمتت چرخوندم. لبخندی دندون نما زدم و بهت گفتم که می‌خوام خونه‌ی درختی ای که ساختم رو نشونت بدم. قیافه‌ت دیدنی بود. شوکه بودی و ازم می‌خواستی آروم‌تر بدوئم. اما من هیجان‌زده بودم واکنش تو رو ببینم. وقتی که داشتم می‌ساختمش همش به تو فکر می‌کردم. می‌دونستم دوست داری؛ دوست داری بریم بالای درخت و اونجا ساعت‌ها باهم بازی کنیم. تو تنها کسی بودی که حاضر بودم روزها برای دیدن چشم‌های براقش وقت بذارم و یه مکان امن براش بسازم. راستش اون روزها جوری بود که فکر می‌کردم قرار نیست تموم بشه. اما زمان بی‌رحم‌تر از این حرفاست. زمان می‌گذره. خاطره هامون پیر می‌شن. من یادم رفته بود که ممکنه همه‌ی اینا تموم بشه، می‌گفتم قراره همیشه کنار من باشی و اینطوری گشاده بخندی و ازم بخوای پیدات کنم. دستت رو بگیرم و باهات بدوئم و بخندم. ولی الان رو به روی همون درخت تنومندی ایستادم که تمام خاطراتمون رو بهش پیوند زدیم. تمام وجودم الان برای نداشتنت گریه می‌کنه. وقتی توی اون مهمونی از دست اینکه مامانت همه‌ی کارها رو روی دوشت انداخته بود کلافه بودی، لبخندی زدم و بهت گفتم که نظرت چیه در بریم؟ متقابلاً شیطون لبخند زدی و دستت رو دراز کردی. به محکم‌ترین شکل ممکن دستت رو گرفته بودم، باهات می‌خندیدم و می‌دویدم؛ مثل همون وقتایی که بچه بودیم. بازم همون حس قفل شدن توی زمان رو داشتم، می‌گفتم قرار نیست این لحظه تموم بشه چون جوری محکم دستت رو گرفتم که زمان هم ازمون می‌ترسه... اما گفته بودم که زمان بی‌‌رحم‌ترین هیولاست... نفهمیدم کی‌ انگشت‌هات رو بین انگشت‌هام حس نکردم. فقط دیدم که الان... الان نیستی. تنها می‌تونم به آسمون نگاه کنم و امیدوار باشم بین اون ستاره‌ها نگاهم می‌کنی. کاش می‌تونستم دوباره تو اون لحظه‌ها غرق شم و بمونم. ولی ساعت‌ برامون منتظر نمی‌مونه... 

روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره، نه اینکه بمونه.

  • Luna ‌‌‌
半月

هیچ‌وقت نترس
اگه ترسیدی، نلرز
اگه لرزیدی، نیوفت
اگه افتادی، نمیر
اگه مردی، دوباره واسا و بجنگ
به تموم حرفا بخند
همه می‌دن بوی گند
he and his friends-
-✧-‌
گر آتش دل نهفته داری، سوزد جانت، به جانت سوگند.
-✧-
یک دفتر نیمه‌تمام، انگشت‌هایی با رد جوهر مشکی و چندتا ستاره‌ی کاغذی.
تمام وجودش توی همین خلاصه می‌شد. شاید حتی اگه بین یک جمعیت بزرگ می‌رفت، باز هم قابل شناسایی بود.
-✧-
یک اسب سفید بدون شاهزاده، به سوی بیکران و فراتر از آن~
-✧-

نویسندگان