میخواستم بیام و یه متن جدید بنویسم، با یه موضوع جدید. ولی تمام ذهنم خالی شد. پس گفتم شاید رندومنویسی از هرچیزی الان برای من بهتر باشه.
دوست دارم ادامه داستانمو بنویسم، اما انگار وسواس به خرج میدم. ولی امشب حتما مینویسم... هر داستانم نیمهتمام موند، این یکی نمیمونه. من عاشقانه داستان جدیدم رو دوست دارم. با تمام وجودم دارم روش کار میکنم. عاشق تکتک شخصیت هام. واقعا فکر میکنم اگه به آخرش برسم نوشتن و تموم کردنش برام سخت باشه؛ چون اگه بگم وابستهشون نشدم دروغ گفتم.
امروز یه دوست جدید رو ملاقات کردم. چیزی که من رو جذب اون کرد شباهت زیادش به یکی از شخصیتهای داستانم بود. و بعدش که تونستم باهاش حرف بزنم و دوست بشم، ویژگیهای اون شخصیت هم بهش خیلی نزدیک بود. واقعا جالب و تعجب برانگیز بود. خواهرم میگه آروم آروم دارم توی نویسندگی پیشرفت میکنم. هنوز سرشار از ضعف و ایرادم، ولی از نظر ذهنی خیلی بهتر شدم.
نمیدونم این ویژگی رو ممکنه همهی آدمها داشته باشن، ولی خب من این رو در خودم دیدم. فکر میکنم الگوشناس خوبی باشم. وقتی چیزی رو میبینم میتونم الگوش رو تشخیص بدم و این درباره خیلی چیزا مثل نوشتن آدمها صدق میکنه. اگه یک نفر متنی رو بهم بده که از قبل نویسندهشو میشناسم، بدون ذکر نامش میتونم بفهمم مال کیه و کی نوشته.
بخوام با سبک خودم برم جلو، متنها هم برام بو دارن. میتونم حسش کنم و بفهمم که این دست نوشتهی فلانیه. چون آدمها از یه سری کلمات یا جمله بندی خاصی استفاده میکنن. من خودمم همینم. من خیلی با تردید صحبت میکنم، مثال زیاد استفاده میکنم، انگار که میخوام ملموس بشه. فکر میکنم دلیلش اینه که دوست دارم درک بشه و باهام درموردش صحبت بشه. از اینکه یک نفر به نوشته هام اهمیت بده خیلی خوشم میاد. باعث میشه احساس کنم بالاخره میتونم افکارم رو به شکلی بنویسم که شنیده بشن.

پینوشت: اگه هستید میاید صحبت کنیم؟ فکر کنم بهش نیاز دارم :>

یه شب معمولی بود، مثل تموم شبهای دیگه. بوی خاک خیسخوردهی بعد از بارون، آرامش رو بهم هدیه داده بود. دزدکی، بدون اینکه بذارم مامان چیزی بفهمه، روی لبه شیروانی نشسته بودم و ذرهای به خیس شدن لباسم اهمیت نمیدادم. بالاخره آسمون یکم صافتر شده بود و میتونستم ستارههارو واضح تر ببینم. عاشق شکل کشیدن با ستارهها بودم. گاهی با مامان، یکی از ستارهها رو انتخاب میکردیم و ساعتها درموردش صحبت میکردیم. به هرحال، فقط مامان کنارم بود، نه؟


