۱۰ مطلب با موضوع «یادداشت‌های به جا مانده» ثبت شده است.

می‌خواستم بیام و یه متن جدید بنویسم، با یه موضوع جدید. ولی تمام ذهنم خالی شد. پس گفتم شاید رندوم‌نویسی از هرچیزی الان برای من بهتر باشه.

دوست دارم ادامه داستانمو بنویسم، اما انگار وسواس به خرج می‌دم. ولی امشب حتما می‌نویسم... هر داستانم نیمه‌تمام موند، این یکی نمی‌مونه. من عاشقانه داستان جدیدم رو دوست دارم. با تمام وجودم دارم روش کار می‌کنم. عاشق تک‌تک‌ شخصیت هام. واقعا فکر می‌کنم اگه به آخرش برسم نوشتن و تموم کردنش برام سخت باشه؛ چون اگه بگم وابسته‌شون نشدم دروغ گفتم.

امروز یه دوست جدید رو ملاقات کردم. چیزی که من رو جذب اون کرد شباهت زیادش به یکی از شخصیت‌های داستانم بود. و بعدش که تونستم باهاش حرف بزنم و دوست بشم، ویژگی‌های اون شخصیت هم بهش خیلی نزدیک بود. واقعا جالب و تعجب برانگیز بود. خواهرم می‌گه آروم آروم دارم توی نویسندگی پیشرفت می‌کنم. هنوز سرشار از ضعف و ایرادم، ولی از نظر ذهنی خیلی بهتر شدم. 

نمی‌دونم این ویژگی رو ممکنه همه‌ی آدم‌ها داشته باشن، ولی خب من این رو در خودم دیدم. فکر می‌کنم الگوشناس خوبی باشم. وقتی چیزی رو می‌بینم می‌تونم الگوش رو تشخیص بدم و این درباره خیلی چیزا مثل نوشتن آدم‌ها صدق می‌کنه. اگه یک نفر متنی رو بهم بده که از قبل نویسنده‌شو می‌شناسم، بدون ذکر نامش می‌تونم بفهمم مال کیه و کی‌ نوشته. 

بخوام با سبک خودم برم جلو، متن‌ها هم برام بو دارن. می‌تونم حسش کنم و بفهمم که این دست نوشته‌ی فلانیه. چون آدم‌ها از یه سری کلمات یا جمله بندی خاصی استفاده می‌کنن. من خودمم همینم. من خیلی با تردید صحبت می‌کنم، مثال زیاد استفاده می‌کنم، انگار که می‌خوام ملموس بشه. فکر می‌کنم دلیلش اینه که دوست دارم درک بشه و باهام درموردش صحبت بشه. از اینکه یک نفر به نوشته هام اهمیت بده خیلی خوشم میاد. باعث می‌شه احساس کنم بالاخره می‌تونم افکارم رو به شکلی بنویسم که شنیده بشن.

پی‌نوشت: اگه هستید میاید صحبت کنیم؟ فکر کنم بهش نیاز دارم :>

نخوابیدم، دوباره. ذهنم سراسر درد می‌کنه و مثل سم هر لحظه دردش رو بیشتر می‌کنه. همه‌چیز یکم زیادی غیرواقعیه. ترسناکه. نگران‌کننده‌ست... من توی یکی از نوشته‌های قدیمیم نوشته بودم که «احساس می‌کنم جلد دوم زندگیم داره تموم می‌شه و شروع جلد سومه» و الان دقیقا من دارم جلد سوم رو زندگی می‌کنم. چیزهایی که فکر می‌کردم حداقل تا چند جلد زندگیم می‌مونن همون جلد دوم تموم شدن. یا چیزهایی که حتی فکرشونو تو ذهنم نداشتم، سر از زندگیم در آوردن. مشکل اینجاست که چرا واکنش نمی‌دم؟ نمی‌دونم شایدم نه. یعنی مهمه این چیزا؟ آره؟ نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. سرم... سرم خیلی درد می‌کنه. کاش داداش بزرگه کنارم بود. دلم می‌خواد بگم و حرف بزنم، ولی صدام خفه‌‌ست.ولی با وجود همه‌ی اینا خدا بهم نشون داد خیلی دوستم داره. منم خدا رو دوست دارم. اصلا داشتم چی می‌گفتم؟ یادم رفت. مغزم پریشونه. دندونم درد می‌کنه. احساسی ندارم اما همزمان دارم. بغل می‌خوام... خیلی خیلی زیاد. شایدم نخوام. نه بغل نمی‌خوام. فقط می‌خوام توی این شب‌های تاریک، یکی با من هم بشینه و ستاره‌ها رو تماشا کنه. شاید اون موقع... می‌تونستم سرم رو روی شونه‌هاش بذارم و بی‌اهمیت از همه‌چیز آخرین بازدمم رو انجام بدم.

 

داشتم با خودم فکر می‌کردم و دیدم چقدر حس خوبیه که دیگه از اومدن به وبلاگم ترسی ندارم. دیگه نگران این نیستم بقیه درموردم چی فکر می‌کنن. قبلا از وجود یه سری آدم نفرت‌انگیز به خصوص یکیشون به اینجا بیزار بودم؛ برای همین دو سال و نیم تمام من این وبلاگ رو بسته نگه داشتم. دلم تنگ می‌شد ولی بدم می‌اومد بیام اینجا، خاطراتم و حماقتم رو یادم می‌آورد. ولی الان می‌بینم چندان مهم نیست. در واقع، هیچی مهم نیست. متاسفانه من بدترین خصلتی که دارم نگرانی و افکار زیاده که البته اونم از اضطرابم نشأت می‌گیره. بخاطر همین، خودم رو بابتش اذیت نمی‌کنم. به هرحال... این اضطراب چیزیه که همیشه باهام بوده. حداقلش خوبه که دارم روش کار می‌کنم نه؟ یه چیز ریشه‌ای زمان می‌بره تا خوب بشه. دیگه از چیزی غصه نمی‌خورم. گذشته برام تموم نشده ولی دیگه آزارم نمی‌ده. حرف‌های بقیه چندان تاثیر منفی روم نمی‌ذارن. نمی‌دونم دلیلش رشد منه یا اینکه حوصله ندارم بشینم و سرشون فکر کنم. الانم حتی آدمی که دوست ندارم بیاد اینجا، برام مهم نیست. چون فهمیدم نباید بخاطر آدم‌ها خودم رو محدود کنم. من همیشه می‌ترسیدم. از همه‌چیز. همیشه می‌ترسیدم رها بشم، تنها بشم، کنار گذاشته بشم. و طبیعتا تمام ترس‌هامو تجربه کردم.

ولی الان دیگه نمی‌ترسم... قبلا با خودم تظاهر می‌کردم که من از تنهایی نمی‌ترسم. صرفا برای خودم تبدیل به عادتش کرده بودم. اما در واقع هر شب بابتش غصه می‌خوردم و گریه می‌کردم.  الان نمی‌تونم بگم کامل، ولی کمتر از قبل می‌ترسم. به هرحال من سنی ندارم که از خودم توقع عقل یک زن ۴۰ ساله رو داشته باشم، درسته؟

فقط خوشحالم به اون درجه‌ای رسیدم که برام مهم نباشه چه کسی اینارو می‌خونه یا می‌بینه. حتی تویی که حالم از اسمت بهم می‌خوره. 

یه شب معمولی بود، مثل تموم شب‌های دیگه. بوی خاک خیس‌خورده‌ی بعد از بارون، آرامش رو بهم هدیه داده بود. دزدکی، بدون اینکه بذارم مامان چیزی بفهمه، روی لبه شیروانی نشسته بودم و ذره‌ای به خیس شدن لباسم اهمیت نمی‌دادم. بالاخره آسمون یکم صاف‌تر شده بود و می‌تونستم ستاره‌هارو واضح تر ببینم. عاشق شکل کشیدن با ستاره‌ها بودم. گاهی با مامان، یکی از ستاره‌ها رو انتخاب می‌کردیم و ساعت‌ها درموردش صحبت می‌کردیم. به هرحال، فقط مامان کنارم بود، نه؟

امشب نمی‌خواستم مامان رو اذیت کنم. می‌دونستم خسته‌ست. پاورچین پاورچین قدم برداشته بودم که مبدا بیدار شه. 

دلم می‌خواست ستاره‌ها رنگ داشته باشن. مامان می‌گفت ستاره‌ها رنگی‌رنگی‌ان ولی چون خیلی ازمون دورن نمی‌تونیم ببینیم. ولی بازم جالبه‌، با وجود اینکه همشون بی‌رنگن ولی می درخشن. احساس می‌کنم اینطور بودن جالب به نظر میاد. ولی بی‌رنگ بودن به معنای بی‌هویت بودن نیست؟ نمی‌دونم. یادم باشه اینم از مامان بپرسم. 

داشتم چی می‌گفتم؟ آها. بعد از اینکه داشتم زیرلب با خودم جای ستاره‌ها حرف می‌زدم، احساس کردم شیروانی داره تکون می‌خوره. برای یه لحظه ترسیدم ولی تا رومو چرخوندم با هیکل مامان مواجه شدم. خیلی ناراحت شدم از اینکه بیدار شده بود. بهش گفتم چرا؟ گفت که من رو کنارش احساس نکرده بود و برای همین بیدار شد. حس مادرانه خیلی قویه. یعنی وقتی منم مامان شم اینطوری می‌شم؟

کنارم نشست و دستامو گرفت. نگران بود که چرا با لباس نازک اومدم بیرون. نباید سرما می‌خوردم. منم فقط تو بغلش لم دادم تا وقتی که یه ستاره‌‌ی کم‌نور چشممو گرفت. با دستم بهش اشاره کردم که چرا بین همشون اینقدر ضعیف چشمک می‌زنه؟ مریض شده؟ 

مامان خندید. صورتم رو با مهربونی قاب گرفت و گفت: «اون ستاره با بقیه‌شون متفاوته. کم‌نوره ولی موندگاره. با همه‌ی این‌ها هنوز داره چشمک می‌زنه. به نظرت قوی نیست؟» دیدم حق با مامانه. بیشتر نگاه اون نور کوچیک‌ کردم. انگار داشت صدام می‌زد. مامان موهام رو نوازش کرد. دو دستش رو از پشت طرفین شونه‌هام گذاشت. سرش رو پایین‌تر، نزدیک من آورد و با صدای دلنشینی گفت: «تو همون ستاره‌ای فلورای من. شاید کم‌نور باشی، اما یکی از کامل‌ترین ستاره‌های دنیایی. توی دل تاریکی و ضعف هنوز نور می‌دی. مثل یک معجزه کوچیک.»

این حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره. پس ازت می‌خوام برام نگهش داری میشل.

 

-میشل؛ دفترچه‌ی خاطرات فلورای ۱۴ ساله. 

شاید درد، تنها چیزی است که همیشه با ما می‌ماند و هرگز فرار نمی‌کند.

null

این هفته یکی از سخت‌ترین هفته‌های عمرم رو از نظر روحی گذروندم. احساس تنهایی و افسردگی شدیدی داشتم. راستش شاید واقعا باید از اول پیش‌قدم شدن دست بکشم. من دیگه تلاشی نمی‌کنم، از بس من انجامش دادم تمام بار روی دوش من افتاده. حقیقتا هم هرکسی باشه برام مهم نیست اگه بذاره و بره. به هرحال یک ارتباط دوطرفه‌ست، اینطور نیست؟

بی‌حوصله و خسته‌ام. نه دوست دارم بنویسم، نه بخوابم، نه کتاب بخونم و هیچ کاری دیگه‌ای. حتی حال صحبت کردن هم ندارم. از وقت‌هایی که اینطوری می‌شم متنفرم. چون این نسخه‌ی من فقط در حال خیلی بد میاد بالا. حتی آهنگ گوش دادن هم بهم حس خوب نمی‌ده. قبلا وقتی اینطور می‌شدم می‌رفتم سراغ گنشین و وقتی غرق بازی می‌شدم حالم خیلی بهتر می‌شد‌، چون افکارم و این حس‌ها یادم می‌رفت. ولی الان نت‌ها درست نمی‌شن که من این‌کارو کنم. کاش تا فردا وضعیت درست بشه.

بین تموم آهنگ‌هام جدیدا  loser lover و lovesong تی‌ا‌کس‌تی رو خیلی خیلی گوش می‌دم. جفتشون من رو یاد یکی از شخصیت‌های داستانم می‌ندازن. البته نمی‌تونم انکار کنم که این آهنگ‌ها جریان خون رو توی رگ‌هام بیشتر می‌کنند.

اوه. من تا اینجاشو ذخیره کرده بودم و ادامه‌ی چیزهایی که نوشته بودم پرید. یادم نمیاد چی‌ نوشته بودم. من هرچقدر هم توی داشتن حافظه مثل یک روانی عمل کنم، وقتی بحث خودم می‌شه همه‌چیز رو فراموش می‌کنم. اینکه چی دوست دارم، چی دوست ندارم، ویژگی‌های مثبت من چیه یا هرچیزی... عملا همه‌چیز رو درباره خودم فراموش می‌کنم و احتمالا اگه آیینه وجود نداشت چهره‌ی خودمم فراموش می‌کردم. 

دلم می‌خواد بیشتر و بیشتر بنویسم. ولی نمی‌دونم باید چی بگم. ذهنم خالی‌تر از همیشه‌ست. امیدوارم حالم هفته‌ی‌ بعد بهتر بشه، چون واقعا دیگه انرژی دوباره خوب کردن حالم رو ندارم.

قرار بود بگیرم بخوابم، ولی نمی‌دونم چرا دست به دامن این صفحه‌‌ی سفید شدم. این مدت، دوستی‌های جدید و بهتری ساختم. شاید هنوزم کمی احساس تنهایی می‌کنم، ولی متوجه شدم هنوز آدم‌هایی هستن که واقعا من رو دوست دارن. چیزی که ناراحتم می‌کنه اینه که چرا آدم‌هایی که من از صمیم قلبم بهشون عشق می‌دم هیچ‌وقت مثل آدم‌هایی که یک ارتباط معمولی باهاشون دارم باهام رفتار نمی‌کنند. نمی‌دونم، شاید هم من گاهی زیاد حساسیت به خرج می‌دم. فکر کنم این حجم از احساسات و خشم نهفته وجودم، به این شکل بروز پیدا می‌کنند. من خیلی بهتر شدم، ولی این ‌هنوز خوب نشده. یک دوست جدید پیدا کردم. باهام خیلی فاصله سنی داره، ولی ارتباط گرفتن باهاش برام آسونه. بهم دلگرمی می‌ده و احساس می‌کنم واقعا از ته قلبش من رو راهنمایی می‌کنه. اگه این پست رو می‌بینی، از همین‌جا ازت تشکر می‌کنم معلم مهربون.

سردردهام دارن بدتر و بدتر می‌شن و وضعیت خوابم داغون و داغون‌تر. همه‌چیز داره بهم فشار میاره ولی نمی‌تونم بروزشون بدم. کنکور و درس‌ها دارن اذیتم می‌کنن. درس‌ها سخت نیست، حجمشون اذیتم می‌کنه. هرچه به بهار نزدیک‌تر می‌شیم، نگرانیم بیشتر می‌شه. من واقعا و از تمام وجودم خستم. از این مسئولیت و انتظارها خستم. از این خستم که تلاش‌هامم کافی نیست. نمی‌دونم با این جثه مردنی چطور باید سریع‌تر بدوئم؟ آخه مگه میشه آدم با دست‌های خالی از کوه‌ بالا بره؟ آره نمی‌شه. ولی شاید دو درصد... شایدم یک درصد. البته... یه نفر بهم گفت امیده که برامون راه درست می‌کنه. من ناامید نیستم... فقط ناامیدی داره آروم بین رگ‌هام مثل سرطان جریان پیدا می‌کنه. نمی‌دونم چقدر احتمال داره بتونم در برابر این طوفان بدون سپر مقابله کنم. آره خب... خیلیا میگن نباید هم همش به این چیزا فکر کرد. شاید گاهی اون نور درونی... اون اراده درونی... بتونه نجاتت بده. اما این کجا تضمین شده‌ست؟...

فقط آرزو می‌کنم سال دیگه در همین روز... تمام این‌ها برام یک خاطره محسوب شده باشن و توی مرحله جدیدی از زندگیم باشم... نه دوباره این روند تکراری... 

چون فکر نمی‌کنم بتونم بعدش طاقت بیارم.

چرک‌نویس‌ های نامفهوم، دفترچه و مداد اتود همیشگی، موسیقی‌های تکراری.

روز پنجم: سه شیٔ از امروزت که اگه کسی ببینه، می‌تونه روزت رو حدس بزنه.

احتمالا قراره خیلی عجیب باشه که چرا چنین اسمی برای این پست انتخاب کردم، شاید برای اینه که پاکت خالی آبمیوه‌ زردآلو روی میز افتاده. خودم خوردمش. وسط تست‌ها احساس سرگیجه کردم و از شانس خوبم توی یخچال، آبمیوه زردآلو تک و تنها نشسته بود. خنک و دلچسب بود ولی زود تموم شد. مثل یه عشق زودگذر بود. بدی عشق‌های زودگذر همین‌‌جاست؛ می‌بینی با تمام وجودت خوشبختی رو حس می‌کنی که ناگهان، مثل یه ضربه از پشت سرت، همش تمام می‌شه، انگار که هیچ‌وقت واقعی نبوده. 

وقتی داشتم به قالبم نگاه می‌کردم، فقط به ذهنم رسید که الان من، قلبم و مغزم چه احساسی دارن، چه حسیه که نمی‌تونم به زبون بیارمش؟ و فقط رنگ سبز یشمی تیره به ذهنم رسید. من خیلی رنگ‌هارو دوست دارم. رنگ‌ها خیلی خیلی حرف‌ها دارن و می‌شه سال‌ها درمورد هرکدومشون کتاب نوشت. همه‌چیز تو این دنیا رنگ و بو داره، حتی اگه دیده نشن. دلم می‌خواست قلبمم رو بردارم و با قلم‌مو آبی‌رنگش کنم، ولی انگار الان سبز یشمی تیره برنده این مسابقه شده. از کجا معلوم؟ شاید باید بذارم همینطوری بره جلو و از منشور رد بشه و تهش ببینم از اون نور سفید چه رنگی قراره متعلق به من باشه.

جدیدا از پروانه‌ها هم خوشم میاد. موقعی که داشتم درمورد یه شخصیت خیالی با پریسا صحبت می‌کردم، ناگهان گفت که مهتاب، می‌شه به پروانه‌ها هم ربطش بدی. تصور کن، یه نفر با وجود زیبایی و بی‌آزار بودن پروانه ازش بترسه، مثل خودت.

و این خیلی فکرمو درگیر کرد. ما می‌تونیم خیلی خیلی ساده باشیم، ولی همزمان سرشار از پیچیدگی باشیم. این ویژگی انسان واقعا جالبه، چون همه‌‌ی انسان‌ها منحصر به فردن و هرچقدر هم اشتراک داشته باشن، باز هم شبیه هم نیستن.  

این دنیا پر از شگفتیه و کاش من یه محقق توی دنیای فانتزی بودم که درمورد همه‌چیز می‌دونست.

 

پی‌نوشت: قالب چطور شده؟ :›

پی‌نوشت ۲: با لایک‌های پروانه‌ایتون مارو خوشحال کنید. 🦋

پی‌نوشت ۳: از کاپوچینوی خوشمزه‌مون هم میل کنید T^T

اگه بخوام صادقانه درمورد همه‌چیز صحبت کنم، واقعا دلم برای فضای اینجا تنگ شده بود. متاسفانه با حضور یه سری افراد سمی، حالم از اینجا بهم می‌خورد. ولی الان دوستام هستن. خودمم حالم خوب شده و به زندگی برگشتم.

گاهی، احساسات عجیبی بهم حمله می‌کنن بدون اینکه خودم دعوتشون کرده باشم، در نتیجه مثل گرد و خاک روی تمام وجودم می‌شینن و گردگیریشون خیلی سخته. دلم می‌خواد فقط بخوابم. خیلی خیلی زیاد بخوابم. ولی باید برای این خواب، خیلی صبر کنم.