۶ مطلب با موضوع «دفترچه نوشته‌ها» ثبت شده است.

از چی باید بگم؟ از دنیای خیالی بچگی؟ نمی‌دونم. شاید وقتی اسم «دنیای بچگی‌ها» میاد، هممون به یک دنیای فانتزی با اسب‌ تک‌شاخ و چوب‌دستی جادویی فکر می‌کنیم. ولی به نظرم دنیای خیالیمون، گاهی می‌تونه ساده‌تر از این حرف‌ها باشه.

مثلا بشینی و با خواهرت ساعت‌ها درمورد خونه‌ی رویاییتون صحبت کنید؛ تو همیشه آبی بودی و اون صورتی. از اولشم وسواس به خرج می‌دادی و می‌گفتی باید دقیق به دو نیمه‌ی مساوی تقسیم شه. اما هنوزم مثل الان، از تنهایی متنفری، چون هیچ‌وقت اتاق رویاییت رو از خواهرت حتی تو تصورت جدا نکردی. دوست داشتی دنیای خیالیت فقط یک بهار دوباره باشه. این یخبندون زودتر آب بشه. آره خب، می‌دونم از آفتاب متنفری، ولی برای یک آفتاب دوباره داری لحظه شماری می‌کنی. اما این ابر بزرگ و تاریک، هر لحظه پررنگ‌تر می‌شه و سایه بدتری روت می‌ندازه. تو همیشه عاشق بهار و شکوفه‌های گیلاس بودی، اما هیچ‌وقت اون‌هارو ندیدی. اگه بهت بگم بهار چطوریه می‌تونی برام نقاشیش کنی؟ احتمالا بهم می‌گی‌ این‌قدر سرما دیدی که تصور سرسبزی برات بی‌معناست. هرکسی هم که می‌گه می‌تونی بهار رو توی همین یخبندون پیدا کنی دروغ می‌گه. تو نمی‌تونی چیزی که وجود نداشته رو پیدا کنی. نمی‌تونی دلتنگ چیزی بشی که هیچ‌وقت نداشتی... چون نمی‌تونی درک کنی از دست دادنش چه معنایی داره.

null

روز ششم: از همه‌چیزهایی بنویس که اتفاق نیوفتادن.

چرک‌نویس‌ های نامفهوم، دفترچه و مداد اتود همیشگی، موسیقی‌های تکراری.

روز پنجم: سه شیٔ از امروزت که اگه کسی ببینه، می‌تونه روزت رو حدس بزنه.

ضربان قلبم کند‌تر شده و نفس‌هایم به سختی بالا می‌آید. دم. بازدم. درست است هیچ‌چیزی را نمی‌بینم، اما باید خونسردی خود را حفظ می‌کردم. یک لحظه صبر کن! من کجا هستم؟! کف‌ دست‌هایم را به زمین کشیدم. دنبال عینکم بودم. انگار شک داشتم که این تاریکی با وجود عینکم ممکن است روشن‌تر شود. خنده‌دار است نه؟ فکر می‌کنم ترس این بلا را به سرم آورده. به سختی بلند شدم و در این تاریکی مطلق، کورمال‌کورمال حرکت می‌کردم. دیوارها یخ زده بود. مطمئنم اینجا تنها نیستم. نکند جادوگرهای بدجنس مرا به عنوان طعمه خود گرفته‌اند؟ یا شاید هیولایی در تاریکی قرار است به من حمله کند؟ آخ، پاهایم می‌سوزد. کف‌ پاهایم جوری درد دارد که انگار دارم بر روی خرده‌ شیشه‌هایی تیز قدم می‌گذارم‌. هر لحظه نفس کشیدن سخت‌تر می‌شود. نکند این لحظه فقط یک خواب باشد؟ مایع گرمی را حس می‌کنم که از زانوهایم جاری می‌شود. نه. مگر می‌شود خواب اینقدر واقعی باشد؟ کم‌کم دارم می‌ترسم. چند لحظه‌ای می‌ایستم. خون است. نمی‌توانم آن را ببینم ولی بوی خون می‌دهد. سوزش کف‌ پاهایم بیشتر می‌شود. باید به مسیر ادامه دهم... شاید راه چاره‌ای باشد. در یک لحظه صدای افتادن شئ نامشخصی به گوشم می‌رسد. خدای من. اگر اینجا تنها نباشم... نه، بهتر است مثبت فکر کنم. شاید قرار نیست به من آسیبی برساند. دوباره صدایی آمد. این‌بار ترسناک‌تر بود. مطمئنم صدای خرد شدن شیشه بود. تا فضا کمی روشن‌تر شد، تازه متوجه شدم که بر روی چه چیزی راه می‌رفتم. جای تعجب هم نداشت که این خرده شیشه‌ها واقعا پاهایم را زخمی کرده بودند. لرزش دست‌هایم شدید تر شد. شاید واقعا خواب است و من زیادی بزرگش کردم. نیشگون محکمی از خود گرفتم و با سوزش درد، هر لحظه واقعیت در صورتم کوبیده می‌شد. در همان لحظه که به قدم‌هایم ادامه می‌دادم، دست‌هایم به جای دیوار، سرمای شیشه‌ای را حس کرد. یک آیینه. پس باید این خرده شیشه‌ها برای آیینه‌های دیگری باشد. پس چرا این آیینه هنوز نشکسته است؟ برای چند لحظه مقابلش ایستادم. چرا در این آیینه اتاق خودم را می‌بینم؟ آن دختری که بر زمین افتاده است منم؟ پس من در اینجا چه کار می‌کنم؟ 

حضور کسی را پشت سرم احساس می‌کردم... لابد در دنیای آیینه‌ها گیر افتادم. غیرمنطقی‌ست. دقیق تر به رو به رویم نگاه کردم. انعکاس آدمی به غیر از من در آن افتاده بود. نمی‌توانستم باور کنم... الان چه سرنوشتی در انتظار من بود؟

روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا‌»‌ام.

هیچ‌وقت اون روز یادم نمی‌ره. وقتی که بی‌مقدمه دستت رو گرفتم و درحالی که با تمام وجودم، می‌دویدم صورتم رو سمتت چرخوندم. لبخندی دندون نما زدم و بهت گفتم که می‌خوام خونه‌ی درختی ای که ساختم رو نشونت بدم. قیافه‌ت دیدنی بود. شوکه بودی و ازم می‌خواستی آروم‌تر بدوئم. اما من هیجان‌زده بودم واکنش تو رو ببینم. وقتی که داشتم می‌ساختمش همش به تو فکر می‌کردم. می‌دونستم دوست داری؛ دوست داری بریم بالای درخت و اونجا ساعت‌ها باهم بازی کنیم. تو تنها کسی بودی که حاضر بودم روزها برای دیدن چشم‌های براقش وقت بذارم و یه مکان امن براش بسازم. راستش اون روزها جوری بود که فکر می‌کردم قرار نیست تموم بشه. اما زمان بی‌رحم‌تر از این حرفاست. زمان می‌گذره. خاطره هامون پیر می‌شن. من یادم رفته بود که ممکنه همه‌ی اینا تموم بشه، می‌گفتم قراره همیشه کنار من باشی و اینطوری گشاده بخندی و ازم بخوای پیدات کنم. دستت رو بگیرم و باهات بدوئم و بخندم. ولی الان رو به روی همون درخت تنومندی ایستادم که تمام خاطراتمون رو بهش پیوند زدیم. تمام وجودم الان برای نداشتنت گریه می‌کنه. وقتی توی اون مهمونی از دست اینکه مامانت همه‌ی کارها رو روی دوشت انداخته بود کلافه بودی، لبخندی زدم و بهت گفتم که نظرت چیه در بریم؟ متقابلاً شیطون لبخند زدی و دستت رو دراز کردی. به محکم‌ترین شکل ممکن دستت رو گرفته بودم، باهات می‌خندیدم و می‌دویدم؛ مثل همون وقتایی که بچه بودیم. بازم همون حس قفل شدن توی زمان رو داشتم، می‌گفتم قرار نیست این لحظه تموم بشه چون جوری محکم دستت رو گرفتم که زمان هم ازمون می‌ترسه... اما گفته بودم که زمان بی‌‌رحم‌ترین هیولاست... نفهمیدم کی‌ انگشت‌هات رو بین انگشت‌هام حس نکردم. فقط دیدم که الان... الان نیستی. تنها می‌تونم به آسمون نگاه کنم و امیدوار باشم بین اون ستاره‌ها نگاهم می‌کنی. کاش می‌تونستم دوباره تو اون لحظه‌ها غرق شم و بمونم. ولی ساعت‌ برامون منتظر نمی‌مونه... 

روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره، نه اینکه بمونه.

همه‌جا دوباره، سرشار از سکوت شده‌ است. صدای نفس‌هایم در این تاریکی، بلندتر از همیشه شنیده می‌شود. هیچکس نیست؛ هیچ‌چیزی جز این بی‌صدایی و تاریکی. اما چشم‌هایم، چیزی متفاوت‌تر از این تاریکی را می‌بینند. یک دختر با موهای مشکی و نقابی که چهره‌ش را پنهان کرده بود. جوری بین درخت‌ها قدم می‌زد که گویی اینجا سرزمین خودش بود. درختان، چه پیر چه جوان، همگی برای تماشای اون گرد هم جمع شده بودند. نسیم هم به نرمی با نوازشش به او خوش‌آمد گفت. دخترک روی نوک پاهایش ایستاد و به نرمی چرخید، گویی که روی ابرها راه می‌رفت. حرکات بدنش، حرف‌ها برای گفتن داشت. بدنش برای آزادی داد می‌زد، اما نقاب چهره‌ش او را اسیر کرده بود. بین همه‌ی این‌ها، لرزش دستانش را می‌دیدم. با وجود قدرت و اعتماد به نفسش، ترس هم در وجودش رخنه کرده بود. پرندگان دور تا دورش پرواز می‌کردند. به نظر می‌آمد در حال تشویق او هستند. عجیب است. چرا برای یک رقص ساده، تمام جنگل دور هم آمده بودند؟ تا با خود چنین فکری کردم، آسمان روشن‌تر شد. مگر الان وقت طلوع خورشید است؟ اینجا دیگر چه جهانی‌ست که خورشید نیمه‌شب طلوع می‌کند! دختر با شدت بیشتری به چرخیدن ادامه داد و برگ‌ها بیشتر تکان می‌خوردند. گویی اشتباه کرده بودم. انگار واقعا هزاران نور بزرگ به زمین نزدیک می‌شدند. ترسیده بودم. یعنی قرار بود تمام این‌ها نابود شوند؟ نسیم دیگر تبدیل به طوفان شده بود و من موهایم را روی گردنم احساس نمی‌کردم. نگاه او کردم. دو دستم را کنار دهانم گذاشتم و فریاد زدم. صدایش کردم، اما جوابی نداد. ناگهان به سمتم چرخید و در همین حال، نقابش را از صورتش برداشت. نفسم برای یک لحظه یخ زد. باورم نمی‌شد. این دختر... از هر لحاظ، من بود. تمام چهره‌ش. و مهم‌تر از همه، چشمانش. همان چشمانی که یکی از آن‌ها برق می‌زد و یکی مانند سیاهچاله تهی بود. لبخند کمرنگی به من زد و بعد...

بعدش را نتوانستم ببینم. نمی‌دانم آن نور های بزرگ و ترسناک چه بودند. نمی‌دانم چه بلایی سر آن جهان آمد... فقط می‌دانم که الان، یکی مانند خودم، در بخشی از جهانی زندگی می‌کند که از او بی‌خبرم.

روز دوم: گاهی وقتا حس می‌کنم یه بخشی از من داره توی یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

من با چیزهایی حرف می‌زنم که جوابی برایم ندارند؛ انگار هیچکس نمی‌تواند بفهمد چه می‌گویم. من حرف‌هایشان را می‌فهمم، ولی آن‌ها متوجه بال‌بال زدن‌هایم نمی‌شوند. سال‌هاست مرا در این قفس تنگ و کوچک زندانی کرده‌اند. بهم آب و دانه هم می‌دهند تا گرسنه نمانم؛ البته اگر یادشان بماند. آن دختر مو فرفری از کنارم رد می‌شود، صدایم را بلندتر می‌کنم تا از او بخواهم مرا بشنود. کنارم می‌ایستد. مثل همیشه با انگشتش پرهایم را نوازش می‌کند و می‌گوید که من چقدر زیبا و خارق‌العاده هستم. هرچند من چنین فکری نمی‌کنم. آخر کی این پرهای طوسی و مشکی کدر را دوست دارد؟ اما من این دختر را دوست دارم، او تنها کسی است که با من صحبت می‌کند. وقت‌هایی که غمگین است، کنارم می‌‌نشیند و غم‌هایش را با من در میان می‌گذارد. منم برای دلداری دادنش تلاش می‌کنم، اما فکر نمی‌کنم معنای چهچهه‌هایم را متوجه شود. تنها چیزی که به وضوح می‌دانم، او هم مثل من است. من نمی‌دانم دنیا چه رنگی‌ست، نمی‌دانم آزادی به چه معناست. حتی وقتی آن دختر مرا از قفس بیرون می‌آورد و در آغوشش نوازش می‌کند، من باز تشنه‌ همان قفس کوچک و تنگ خود هستم. بیشتر از آن ارتفاع‌ها نمی‌توانم پرواز کنم. روزی دل به دریا زدم و از آن خانه فرار کردم. خیابان‌ها شلوغ و پر سر و صدا بود. نمی‌دانستم حال به کجا پناه ببرم. نمی‌توانستم به ارتفاع‌ها بروم، سریع پرواز کنم یا حتی رنگ‌ها را تشخیص دهم. پس دوباره به همان خانه‌ی کوچک خودم برگشتم. من دیگر پیر شده‌ام و زندگی‌ام به همین غذاهای کم تکراری، خانه‌ای تنگ، با چراغی کم‌نور ختم شده است. شاید فقط می‌توانم به آن دختر نگاه کنم و از درون آرزو کنم که او آزاد شود، حتی با اینکه جوابی قرار نیست به من بدهد.

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جوابی نمی‌دن. 

پی‌نوشت: من این چالش رو توی وبلاگ زیبای نوبادی و سولویگ عزیز دیدم =>