半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

半月

⊱ یک ستاره‌ی دنباله‌دار گم‌شده در جاده‌ی آرزو‌ها

Ciao!

۱۸ مطلب توسط «Luna ‌‌‌» ثبت شده است

هیچ‌وقت اون روز یادم نمی‌ره. وقتی که بی‌مقدمه دستت رو گرفتم و درحالی که با تمام وجودم، می‌دویدم صورتم رو سمتت چرخوندم. لبخندی دندون نما زدم و بهت گفتم که می‌خوام خونه‌ی درختی ای که ساختم رو نشونت بدم. قیافه‌ت دیدنی بود. شوکه بودی و ازم می‌خواستی آروم‌تر بدوئم. اما من هیجان‌زده بودم واکنش تو رو ببینم. وقتی که داشتم می‌ساختمش همش به تو فکر می‌کردم. می‌دونستم دوست داری؛ دوست داری بریم بالای درخت و اونجا ساعت‌ها باهم بازی کنیم. تو تنها کسی بودی که حاضر بودم روزها برای دیدن چشم‌های براقش وقت بذارم و یه مکان امن براش بسازم. راستش اون روزها جوری بود که فکر می‌کردم قرار نیست تموم بشه. اما زمان بی‌رحم‌تر از این حرفاست. زمان می‌گذره. خاطره هامون پیر می‌شن. من یادم رفته بود که ممکنه همه‌ی اینا تموم بشه، می‌گفتم قراره همیشه کنار من باشی و اینطوری گشاده بخندی و ازم بخوای پیدات کنم. دستت رو بگیرم و باهات بدوئم و بخندم. ولی الان رو به روی همون درخت تنومندی ایستادم که تمام خاطراتمون رو بهش پیوند زدیم. تمام وجودم الان برای نداشتنت گریه می‌کنه. وقتی توی اون مهمونی از دست اینکه مامانت همه‌ی کارها رو روی دوشت انداخته بود کلافه بودی، لبخندی زدم و بهت گفتم که نظرت چیه در بریم؟ متقابلاً شیطون لبخند زدی و دستت رو دراز کردی. به محکم‌ترین شکل ممکن دستت رو گرفته بودم، باهات می‌خندیدم و می‌دویدم؛ مثل همون وقتایی که بچه بودیم. بازم همون حس قفل شدن توی زمان رو داشتم، می‌گفتم قرار نیست این لحظه تموم بشه چون جوری محکم دستت رو گرفتم که زمان هم ازمون می‌ترسه... اما گفته بودم که زمان بی‌‌رحم‌ترین هیولاست... نفهمیدم فقط کی‌ انگشت‌هات رو بین انگشت‌هام حس نکردم. فقط دیدم که الان... الان نیستی. فقط می‌تونم به آسمون نگاه کنم و امیدوار باشم بین اون ستاره‌ها نگاهم می‌کنی. کاش می‌تونستم دوباره تو اون لحظه‌ها غرق شم و بمونم. ولی ساعت‌ برامون منتظر نمی‌مونه... 

روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره، نه اینکه بمونه.

  • 27 Dey 04 ، 10:00
  • Luna ‌‌‌

همه‌جا دوباره، سرشار از سکوت شده‌ است. صدای نفس‌هایم در این تاریکی، بلندتر از همیشه شنیده می‌شود. هیچکس نیست؛ هیچ‌چیزی جز این بی‌صدایی و تاریکی. اما چشم‌هایم، چیزی متفاوت‌تر از این تاریکی را می‌بینند. یک دختر با موهای مشکی و نقابی که چهره‌ش را پنهان کرده بود. جوری بین درخت‌ها قدم می‌زد که گویی اینجا سرزمین خودش بود. درختان، چه پیر چه جوان، همگی برای تماشای اون گرد هم جمع شده بودند. نسیم هم به نرمی با نوازشش به او خوش‌آمد گفت. دخترک روی نوک پاهایش ایستاد و به نرمی چرخید، گویی که روی ابرها راه می‌رفت. حرکات بدنش، حرف‌ها برای گفتن داشت. بدنش برای آزادی داد می‌زد، اما نقاب چهره‌ش او را اسیر کرده بود. بین همه‌ی این‌ها، لرزش دستانش را می‌دیدم. با وجود قدرت و اعتماد به نفسش، ترس هم در وجودش رخنه کرده بود. پرندگان دور تا دورش پرواز می‌کردند. به نظر می‌آمد در حال تشویق او هستند. عجیب است. چرا برای یک رقص ساده، تمام جنگل دور هم آمده بودند؟ تا با خود چنین فکری کردم، آسمان روشن‌تر شد. مگر الان وقت طلوع خورشید است؟ اینجا دیگر چه جهانی‌ست که خورشید نیمه‌شب طلوع می‌کند! دختر با شدت بیشتری به چرخیدن ادامه داد و برگ‌ها بیشتر تکان می‌خوردند. گویی اشتباه کرده بودم. انگار واقعا هزاران نور بزرگ به زمین نزدیک می‌شدند. ترسیده بودم. یعنی قرار بود تمام این‌ها نابود شوند؟ نسیم دیگر تبدیل به طوفان شده بود و من موهایم را روی گردنم احساس نمی‌کردم. نگاه او کردم. دو دستم را کنار دهانم گذاشتم و فریاد زدم. صدایش کردم، اما جوابی نداد. ناگهان به سمتم چرخید و در همین حال، نقابش را از صورتش برداشت. نفسم برای یک لحظه یخ زد. باورم نمی‌شد. این دختر... از هر لحاظ، من بود. تمام چهره‌ش. و مهم‌تر از همه، چشمانش. همان چشمانی که یکی از آن‌ها برق می‌زد و یکی مانند سیاهچاله تهی بود. لبخند کمرنگی به من زد و بعد...

بعدش را نتوانستم ببینم. نمی‌دانم آن نور های بزرگ و ترسناک چه بودند. نمی‌دانم چه بلایی سر آن جهان آمد... فقط می‌دانم که الان، یکی مانند خودم، در بخشی از جهانی زندگی می‌کند که از او بی‌خبرم.

روز دوم: گاهی وقتا حس می‌کنم یه بخشی از من داره توی یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

  • 25 Dey 04 ، 20:16
  • Luna ‌‌‌

من با چیزهایی حرف می‌زنم که جوابی برایم ندارند؛ انگار هیچکس نمی‌تواند بفهمد چه می‌گویم. من حرف‌هایشان را می‌فهمم، ولی آن‌ها متوجه بال‌بال زدن‌هایم نمی‌شوند. سال‌هاست مرا در این قفس تنگ و کوچک زندانی کرده‌اند. بهم آب و دانه هم می‌دهند تا گرسنه نمانم؛ البته اگر یادشان بماند. آن دختر مو فرفری از کنارم رد می‌شود، صدایم را بلندتر می‌کنم تا از او بخواهم مرا بشنود. کنارم می‌ایستد. مثل همیشه با انگشتش پرهایم را نوازش می‌کند و می‌گوید که من چقدر زیبا و خارق‌العاده هستم. هرچند من چنین فکری نمی‌کنم. آخر کی این پرهای طوسی و مشکی کدر را دوست دارد؟ اما من این دختر را دوست دارم، او تنها کسی است که با من صحبت می‌کند. وقت‌هایی که غمگین است، کنارم می‌‌نشیند و غم‌هایش را با من در میان می‌گذارد. منم برای دلداری دادنش تلاش می‌کنم، اما فکر نمی‌کنم معنای چهچهه‌هایم را متوجه شود. تنها چیزی که به وضوح می‌دانم، او هم مثل من است. من نمی‌دانم دنیا چه رنگی‌ست، نمی‌دانم آزادی به چه معناست. حتی وقتی آن دختر مرا از قفس بیرون می‌آورد و در آغوشش نوازش می‌کند، من باز تشنه‌ همان قفس کوچک و تنگ خود هستم. بیشتر از آن ارتفاع‌ها نمی‌توانم پرواز کنم. روزی دل به دریا زدم و از آن خانه فرار کردم. خیابان‌ها شلوغ و پر سر و صدا بود. نمی‌دانستم حال به کجا پناه ببرم. نمی‌توانستم به ارتفاع‌ها بروم، سریع پرواز کنم یا حتی رنگ‌ها را تشخیص دهم. پس دوباره به همان خانه‌ی کوچک خودم برگشتم. من دیگر پیر شده‌ام و زندگی‌ام به همین غذاهای کم تکراری، خانه‌ای تنگ، با چراغی کم‌نور ختم شده است. شاید فقط می‌توانم به آن دختر نگاه کنم و از درون آرزو کنم که او آزاد شود، حتی با اینکه جوابی قرار نیست به من بدهد.

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جوابی نمی‌دن. 

پی‌نوشت: من این چالش رو توی وبلاگ زیبای نوبادی و سولویگ عزیز دیدم => 

  • 24 Dey 04 ، 19:22
  • Luna ‌‌‌

ازتون می‌خوام اگه کلمات زیبایی به ذهنتون می‌رسه رو اینجا برام کامنت کنید.

احساس می‌کنم دایره لغاتم کلمه و توصیف کم آورده =>

مهم نیست اون کلمه چه وایبی بده، هرچی باشه مطمئن باشید قراره کمکم کنه3/>

  • Luna ‌‌‌

احتمالا قراره خیلی عجیب باشه که چرا چنین اسمی برای این پست انتخاب کردم، شاید برای اینه که پاکت خالی آبمیوه‌ زردآلو روی میز افتاده. خودم خوردمش. وسط تست‌ها احساس سرگیجه کردم و از شانس خوبم توی یخچال، آبمیوه زردآلو تک و تنها نشسته بود. خنک و دلچسب بود ولی زود تموم شد. مثل یه عشق زودگذر بود. بدی عشق‌های زودگذر همین‌‌جاست؛ می‌بینی با تمام وجودت خوشبختی رو حس می‌کنی که ناگهان، مثل یه ضربه از پشت سرت، همش تمام می‌شه، انگار که هیچ‌وقت واقعی نبوده. 

وقتی داشتم به قالبم نگاه می‌کردم، فقط به ذهنم رسید که الان من، قلبم و مغزم چه احساسی دارن، چه حسیه که نمی‌تونم به زبون بیارمش؟ و فقط رنگ سبز یشمی تیره به ذهنم رسید. من خیلی رنگ‌هارو دوست دارم. رنگ‌ها خیلی خیلی حرف‌ها دارن و می‌شه سال‌ها درمورد هرکدومشون کتاب نوشت. همه‌چیز تو این دنیا رنگ و بو داره، حتی اگه دیده نشن. دلم می‌خواست قلبمم رو بردارم و با قلم‌مو آبی‌رنگش کنم، ولی انگار الان سبز یشمی تیره برنده این مسابقه شده. از کجا معلوم؟ شاید باید بذارم همینطوری بره جلو و از منشور رد بشه و تهش ببینم از اون نور سفید چه رنگی قراره متعلق به من باشه.

جدیدا از پروانه‌ها هم خوشم میاد. موقعی که داشتم درمورد یه شخصیت خیالی با پریسا صحبت می‌کردم، ناگهان گفت که مهتاب، می‌شه به پروانه‌ها هم ربطش بدی. تصور کن، یه نفر با وجود زیبایی و بی‌آزار بودن پروانه ازش بترسه، مثل خودت.

و این خیلی فکرمو درگیر کرد. ما می‌تونیم خیلی خیلی ساده باشیم، ولی همزمان سرشار از پیچیدگی باشیم. این ویژگی انسان واقعا جالبه، چون همه‌‌ی انسان‌ها منحصر به فردن و هرچقدر هم اشتراک داشته باشن، باز هم شبیه هم نیستن.  

این دنیا پر از شگفتیه و کاش من یه محقق توی دنیای فانتزی بودم که درمورد همه‌چیز می‌دونست.

 

پی‌نوشت: قالب چطور شده؟ :›

پی‌نوشت ۲: با لایک‌های پروانه‌ایتون مارو خوشحال کنید. 🦋

پی‌نوشت ۳: از کاپوچینوی خوشمزه‌مون هم میل کنید T^T

  • Luna ‌‌‌

اگه بخوام صادقانه درمورد همه‌چیز صحبت کنم، واقعا دلم برای فضای اینجا تنگ شده بود. متاسفانه با حضور یه سری افراد سمی، حالم از اینجا بهم می‌خورد. ولی الان دوستام هستن. خودمم حالم خوب شده و به زندگی برگشتم.

گاهی، احساسات عجیبی بهم حمله می‌کنن بدون اینکه خودم دعوتشون کرده باشم، در نتیجه مثل گرد و خاک روی تمام وجودم می‌شینن و گردگیریشون خیلی سخته. دلم می‌خواد فقط بخوابم. خیلی خیلی زیاد بخوابم. ولی باید برای این خواب، خیلی صبر کنم. 

  • Luna ‌‌‌

من هیچ‌وقت اعتماد به نفس این رو نداشتم که توی این صفحه‌ی سفید، برای بیانی‌هایی که قطعا کاری جز حمایت انجام نمی‌دادن بنویسم. جرئت به نمایش گذاشتن افکارم رو نداشتم. هنوزم ندارم، صرفا به یه شکل دیگه اون هارو تعریف می‌کنم. این راه فرار برام مناسبه. گاهی وقتی نوشته‌هامو می‌خونم، احساس نمی‌کنم خودم این جملات رو نوشته باشم.

  • Luna ‌‌‌

سلام :(

نمی‌دونم باید راجع به این وضعیت چی بگم. فقط می‌تونم امیدوار بمونم همه‌چی بهتر بشه.

تازه که رفته بودم بیرون، خیابون‌ها سرشار از حس ناامنی بودند... کاشکی این روزا زودتر تموم بشه و رها بشیم.

  • Luna ‌‌‌
半月

هیچ‌وقت نترس
اگه ترسیدی، نلرز
اگه لرزیدی، نیوفت
اگه افتادی، نمیر
اگه مردی، دوباره واسا و بجنگ
به تموم حرفا بخند
همه می‌دن بوی گند
he and his friends-
-✧-‌
گر آتش دل نهفته داری، سوزد جانت، به جانت سوگند.
-✧-
یک دفتر نیمه‌تمام، انگشت‌هایی با رد جوهر مشکی و چندتا ستاره‌ی کاغذی.
تمام وجودش توی همین خلاصه می‌شد. شاید حتی اگه بین یک جمعیت بزرگ می‌رفت، باز هم قابل شناسایی بود.
-✧-
یک اسب سفید بدون شاهزاده، به سوی بیکران و فراتر از آن~
-✧-

نویسندگان